(۱۳) حکایت موسی علیه السلام
به موسی گفت حق کای مرد اسرار چو تنها می نشینی دل نگه دار وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش وگر در ره روی سر پیش می دار نظر بر پیش چشم خویش می دار وگر ده سفره پی...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
به موسی گفت حق کای مرد اسرار چو تنها می نشینی دل نگه دار وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش وگر در ره روی سر پیش می دار نظر بر پیش چشم خویش می دار وگر ده سفره پی...
شبی موسی مگر می رفت بر طور به پیش او رسید ابلیس از دور چنین گفت آن لعین را کای همه دم چرا سجده نکردی پیش آدم لعینش گفت ای مقبول حضرت شدم بی علتی مردود قدرت اگر بودی بر آن سجده مرا ...
چنین نقلست در توراة کان کس که او غیبت کند آنگاه ازان پس ازان توبه کند آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ رود او باشد و بس اگر تیغ زبانش ...
بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز ...
سحرگاهی بزرگی در مناجات زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات من از تو راضیم هم روز و هم شب تو از من نیز راضی باش یا رب چنین گفت او که آوازی شنیدم که در دعوی ترا کذاب دیدم اگر خود بودیی را...
در اول روز می شد بشر حافی ز دردی مست اما جانش صافی مگر یکپاره کاغذ یافت در راه بر آن کاغذ نوشته نام الله ز عالم جز جوی حاصل نبودش بداد و مشک بستد اینت سودش شبانگه نام حق را مرد حق ...
گلیمی بود آن شوریده جان را بمردی داد تا بفروشد آن را بدو آن مرد گفت این بس درشتست بنرمی همچو پشت خارپشتست خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه خریداری پدیدار آمد از راه بدو گفتا گلیمی نرم ...
یکی دیوانه در بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی بدو گفتند ای مجنون عاجز چرا حرفی نمی گویی تو هرگز چنین گفت او که حرفی با که گویم چو مردم نیست پاسخ از که جویم بدو گفتند خلقی کین...
چنین گفته ست شعبی مرد درگاه که شخصی صعوه بگرفت در راه بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی وزین ساق و سر و گردن چه خواهی گرم آزاد گردانی ز بندت در آموزم سه حرف سودمندت یکی در دست تو گویم ...
بزرگی بود می گفت و شنود او بسی گرد جهان گردیده بود او یکی گفتش که ای دانای دمساز کرا دیدی کزو گویی سخن باز چنین گفت او که گشتم هفت اقلیم ندیدم در جهان جز یک کس و نیم یکی آن بود مان...
به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد
یکی زنبور می آمد ز خانه بغایت بیقرار و شادمانه مگر موری چنان دلشاد دیدش ز حکم بندگی آزاد دیدش بدو گفتا چرا شادی چنین تو که از شادی نگنجی در زمین تو جوابش داد آن زنبور کای مور چرا ن...
یکی پرسید ازان مجنون غمگین که از لیلی چه می گویی تو مسکین بخاک افتاد مجنون سر نگون سار بدو گفتا بگو لیلی دگر بار تو از من چند معنی جوی باشی ترا این بس که لیلی گوی باشی بسی گر در مع...
یکی عورت طواف خانه می کرد نظر افکند بر رویش یکی مرد زنش گفتا گر اهل رازیی تو چنین دم کی بمن پردازیی تو ولی آگه نه تو بی سر و پای که از که بازماندستی چنین جای گر از مردی خود بودی نش...
خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر سپاهان در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده می سود بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را می داد آواز یکی دیوانه می رفت در ...
مهستی دبیر آن پاک جوهر مقرب بود پیش تخت سنجر اگرچه روی او بودی نه چون ماه ولیکن داشت پیوندی بدو شاه شبی در مرغزار رادکان بود به پیش سنجر خسرو نشان بود چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر برا...
چنین نقلست از سلمان که یک روز نشسته بود صدر عالم افروز یکی حبشی کنیزک روی چون نیل درآمد از در مسجد بتعجیل ردای مصطفی بگرفت ناگاه که بامن نه زمانی پای در راه مهمی دارم و اکنون توان ...
یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی بر...
چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که رفتم پیش پیری عالم افروز خموشش یافتم دایم بغایت فرو رفته به بحری بی نهایت بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر که دل را تقویت باشد ز تقریر زمانی سر فرو برد ا...
مگر یک روز محمود عدوبند پسر را گفت کای داننده فرزند ببین تا پیل چندست این زمانم که من اکنون عددشان می ندانم پسر بشمرد و گفتش ای خداوند هزار و چار صد پیلست در بند شهش گفتا که خود را...
یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک ب...
سحرگاهی مگر محمود عادل ایاز خاص را گفت ای نکو دل مرا امروز آهنگ شکارست اگر تو هم بیایی نیک کارست غلامش گفت من بس یک شکارم که من اینجا شکاری کرده دارم شهش گفتا شکار تو کدامست جوابش ...
بکویی می فرو شد عیسی پاک جهودانش بسی دشنام بی باک بدادند و خوشی آن پاک زاده دعا می گفتشان رویی گشاده یکی گفتش نمی کردی پریشان ز دشنام و دعاگویی بر ایشان مسیحش گفت هر دل جان که دارد...
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار ز گرد راه بردندش سوی دار امان می خواست از عجز و نیازی که ریزد آب و بگزارد نمازی که یا رب در چنین وقتی وجایی که می بینم بهر مویی بلایی ببین تاتیغ قهرت بر سر...