بخش ۴۱ - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید
یکی کرد است از پیر حقیقت سؤالی تا بگفت او از شریعت سؤالی کرد وی یکی روز از پیر که ای تو جان همه شاه و همه میر تویی دانم که تو شاه و امیری حقیقت در حقیقت دستگیری تو دیشب حالتی بودت ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یکی کرد است از پیر حقیقت سؤالی تا بگفت او از شریعت سؤالی کرد وی یکی روز از پیر که ای تو جان همه شاه و همه میر تویی دانم که تو شاه و امیری حقیقت در حقیقت دستگیری تو دیشب حالتی بودت ...
مرتضی و آل او یک مظهرند حیدر و اولاد از یک گوهرند حب ایشان دار دایم در ضمیر تا شوی روشن تر از مهر منیر حب ایشان دار و راه شرع رو تا کنی در مزرع ایمان درو حب ایشان دار و از غم شادرو...
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز سررشته خود در دو جهان یابد باز در راه تو هر که نیم جانی بدهد از لطف تو صدهزار جان یابد باز
بده جامی از آن جام سرانجام پس آنگه مست شو تا بشکنم جام بده جامی که هشیارم دگر بار که گردم مست چون یارم دگر بار بده جامی که اصلم رخ نموداست مکن هستم که وصلم رخ نموداست بده جامی که ج...
بتی خوشبوی همچون مشک بویا زبان در بستهیی را کرده گویا شکسته بستهیی دو دست بر سر بیکسو فربه و یک سوی لاغر رگش از نیش آوازی نکوداشت برگ در استخوان گیسوی او داشت چو از زخمه رگش زاری گ...
همه ملک جهان پیش تو هیچ است همه همچون طلسمی پیچ پیچ است همه زان تو است و تو منزه دریغا چون بری در این سخن ره همه زان تو است و تو فنایی فنا شو تا شوی عین خدایی همه زان تو است و بود ...
حقیقت بایزید آن لحظه بگریست بدو گفتا چو تو ای جان و دل کیست بجز تو کیست اینجا تا به بینم بجز تو کس نه بد صاحب یقینم بجز تو نیست اینجا در خیالم زهی جان دلم اندر وصالم بجز تو نیست ای...
آن شیخ علی الاطلاق آن قطب باستحقاق آن منبع اسرار آن مرتع انوار آن سبق برده باستادی سلطان طریقت جنید بغدادی رحمة الله علیه شیخ المشایخ عالم بود و امام الایمه جهان و در فنون علم کامل...
این سخن باشد بقول مصطفی طوف او هفتاد حج دارد بها همچو عطارم کمین هندوی او مرغ روحم زایری در کوی او فخر من این است کز شهر توام خادمی سرگشته از بهر توام فخرانسان خود بملک و جاه نیست ...
شد دو خصلت مرد ابله را نشان صحبت صبیان و رغبت با زنان ناخوشی در زندگانی ای ولید مرد را از خوی بد گردد پدید آنکه نبود مرد را خوی نکو مرده می دانش که زنده نبود او هر که گوید عیب تو ا...
ای خلق دو کون ذکر گوینده تو وی جمله کاینات پوینده تو هر چند به کوشش نتوان در تو رسید تو با همه ای همه جوینده تو
الا ای روشنایی بخش بینش تویی گنج طلسم آفرینش تویی گنج وجهان پرگوهر از تست سپهری و فلک پراختر از تست ز گنج عشق گوهر بر جهان ریز شراب معرفت در حلق جان ریز جهانی خلق را یکرنگ گردان جه...
بدو منصور گفت ای راز دیده کنون بگشای ای شهباز دیده ز شرعست این بیان اینجا بگویم ترا راز نهان اینجا بگویم حقیقت انبیا این کوست بردار در اینجا رفت بیشک تا بریار حقیقت بود عیسی سرافرا...
یا امیرالمؤمنین این بنده ات از گنه کاری شده شرمنده ات یا امیرالمؤمنین عطار سوخت در میان آتش اسرار سوخت یاامیرالمؤمنین دستم بگیر چون تو باشی دستگیرم یا امیر میکنی ای پادشاه انس و جا...
از دو کس پرهیز کن ای هوشیار تا نبینی نکبتی در روزگار اول از دشمن که او استیزه روست وانگهی از صحبت نادان دوست خویش را از نزد دشمن دور دار یار نادان را ز خود مهجور دار ای پسر کم گوی ...
همه رسوایی عالم از او دان بقول حق ازو رویت بگردان مبر فرمان او و شاد دل باش بکل فارغ ز نقش آب و گل باش مبر فرمان او و زو تو بگریز اگر مردی تو با شیطان بستیز تو از سودای او غافل شدس...
نمودی واصل کون و مکانی حقیقت شد کنون تو جان جانی نمودی آنچه هرگز کس نگفتست بسفتی در که هرگز کس نسفتست در معنی تو بگشادی حقیقت که واصل کرده عین طبیعت در معنی تو بگشادی بتحقیق ترا دا...
آن شیخ الشیوخ طریقت آن اصل اصول به حقیقت آن شمع عالم آن چراغ حرم آن انسان ملکی عمروبن عثمان مکی رحمةالله و علیه از بزرگان طریقت و سادات این قوم بود و از محتشمان و معتبران این طایفه...
ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آری وز کوه و کمر نگین تو بیرون آری از گل گل نازنین تو بیرون آری وز خار تر انگبین تو بیرون آری
ای پسر گویم ترا آثار خیر تا بیابی بهره در کار خیر چند چیزی کن بمعنی اختیار تا دهندت جام معنی صد هزار اولا ترس از خدا باید ترا تا سعادتها سزا باشد ترا دومین بر خلق عالم رحم کن زآنکه...
چو منصورم حقیقت عین نورم در اینجا جملگی من نار و نورم چو منصورم حقیقت عین روحم در اینجا جملگی فتح و فتوحم منم منصور اینجا جان جمله ز چرخ عرش من تابان جمله منم منصور کاینجا جان دمید...
حدیث خوش دمی شیطان نگوید همیشه جمله را آزار جوید چه گوید هرچه گوید ناصوابست همه کارش در اینجا خورد و خوابست بجز خمر و زنا کاری ندارد که او زین ذات خود عاری ندارد ره فسق و فجورت او ...
چند خصلت آورد خواری به روی با تو گویم گر همی گویی بگوی اول آن باشد که مانند مگس مرد ناخوانده شود مهمان کس هرکه مهمان با کسی ناخوانده شد نزد مردم خوار و زار و رانده شد دیگر آن باشد ...
تعالی الله که بیمثل و صفاتند حقیقت هر دو در دیدار ذاتند تعالی الله که هر دو در یکیاند ابا عطار جانان بیشکیاند تعالی الله که هر دو آفتابند که با ذرات اندر نور تابند تعالی الله دو دی...