بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز
آن پخته جهان قدس آن سوخته مقام انس آن قدوه طارم طریقت آن غرقه قلزم حقیقت آن معظم عالم اعزاز قطب وقت ابوسعید خراز رحمةالله علیه از مشایخ کبار و از قدماء ایشان بود و اشرافی عظیم داشت...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آن پخته جهان قدس آن سوخته مقام انس آن قدوه طارم طریقت آن غرقه قلزم حقیقت آن معظم عالم اعزاز قطب وقت ابوسعید خراز رحمةالله علیه از مشایخ کبار و از قدماء ایشان بود و اشرافی عظیم داشت...
چنین گفت آنکه استاد جهان بود که در باب سخن صاحبقران بود که چو شش ماه خسرو بود با گل بهردم عشرتش نوبود با گل گهی با گل می گلفام خوردی گهی صد بوسه از گل وام کردی گهی آن وام گل را باز...
ای آنکه چنانکه مصلحت میدانی کار که و مه به مصلحت میرانی رزاق و نگهدار همه حیوانی سازنده کار خلق سرگردانی
الا ای کبک کهسار معانی چو آتش خورده آب زندگانی بمانده در کنار خضر و الیاس شده مشغول در سفتن بالماس ترا چون چشمه خضرست بر در چه ماندی در عجایب چون سکندر ز تاریکی بسوی چشمه شو باز ز ...
در جهان شش چیز می آید بکار اولا باری طعام خوش گوار خوش بود یار موافق در جهان باز مخدومی که باشد مهربان هر سخن کان راست گویی و درست به ز دنیا زانکه در وی نفع توست آنکه ارزانست عالم ...
یکی پرسید از آن دانای اسرار که کن زودم از این معنی خبردار چو ما مردیم وصل حق بیابیم حقیقت بود جان آنجا شتابیم خبرمان بود زینجا و ز آنجا چنان کامروز بر ماهست پیدا چنین عقل و چنین اد...
تویی آدم از ذات حق نموده بسی گفته اناالحق هم شنوده درون جنت جان بودی ای دل کرا بر گویمش اینزار مشکل که تا چون بود احوالت در آنجا دگر چون آمدی بیخویش اینجا ز ابلیست بسی زحمت کشیدی ا...
آن مجذوب وحدت آن مسلوب عزت آن قبله انوار آن نقطه اسرار آن خویشتن کشته در درد دوری لطیف عالم ابوالحسین نوری رحمة الله علیه یگانه عهد و قدوه وقت و ظریف اهل محبت تصوف و شریف اهل محبت ...
جنید راهبر سلطان عشاق که آمد در حقیقت بیشکی طاق بر شیخ کبیر استاده بد او همه دیده بر اوبنهاده بود او چنان در ذوق بود از سر جانان ولی استاده بد در عشق پنهان از اول تا بآخر بر سردار ...
تا که ایمانت شود محکم از او مهر او میدار در جانت نکو جان خود آمیز با مهرش نکو تا درآید در میان جانت او دیگری آن کز میان خلق رو گوشه ای گیر ودرون دلق رو چون بیابی سر ما سرپوش باش در...
کاری که ورای کفر و دین می دانم آن دوستی تست یقین می دانم در حلق من آن سلسله کانداخته اند هرگز نشود گسسته این می دانم
چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ که چون از قصر شه گم گشت گلرخ شدند از هر سویی گل را طلبگار نیامد هیچ باد از گل خبردار فغان برداشت شاه و اشک بگشاد دلش صد جوی خون از رشک بگشاد بدل میگفت روز...
جوابش داد شیخ جمله عشاق که همچون او نه بینی گرد آفاق وجود او کجا در دهر باشد که مثل ذات او دیگر نباشد چو این دیگر نیاید در جهان باز که این نامی است در عالم سرافراز من او را دانم ای...
شبی در صحبت پیری بدم شاد نشسته در عیان عشق دلشاد بدم اندر حضورش مانده خاموش ز سر عشق بد آن پیر مدهوش دمادم پیر در مستی اسرار شدی در حالت اسرار بیدار وگر آهی زدی در عشق و هویی شدی گ...
حقیقت بشنو از اسرار او تو چه اندیشی هم از کردار او تو حقیقت بود او دانسته اسرار که دایم دیده بد اعیان اسرار همه اشیاء بر او بود روشن قدمگاهی بدش از هفت گلشن همه در زیر فرمانش روان ...
کس نیاید پنج چیز از پنج کس یادگیر از ناصح خود این نفس نیست اول دوستی اندر ملوک این سخن باور کن از اهل سلوک سفله ای را با مروت ننگری هیچ بدخویی نیابد مهتری هر که بر مال کسان دارد حس...
آن حاضر اسرار طریقت آن ناظر انوار حقیقت آن ادب یافته عتبه عبودیت آن جگر سوخته جذبه ربوبیت آن سبق برده در مریدی و پیری قطب وقت عثمان حیری رحمة الله علیه از اکابر این طایفه و از معتب...
خواجه نوری بما همخانه بود وز طریق ناقصان بیگانه بود علم معنی از وجودش همچونور شعله میزد همچو نور کوه طور یک شبی در پیش من آن بحر راز از حکایات شهان میگفت باز از احادیث نبی و از علو...
از سر تو هر که با نشان خواهد بود مشغول حضور جاودان خواهد بود گر بی تو دمی بر آید از دل امروز فردا غم او دوزخ جان خواهد بود
فغان برداشت آن مسکین مکار که زنهار الا مان ای شاه زنهار بجان زنهار ده تا بازگویم که چون زنهار دادی راز گویم شه زنهار ده زنهار دادش دو گوش آنگه سوی گفتار دادش بدی میخواست گلرخ را از...
هر کرا سه کار عادت باشدش در جهان بخت و سعادت باشدش تا تواند خیر بی منت کند خویش را مستوجب رحمت کند دایما گر بیند او عیب کسان در ملامت هیچ نگشاید زبان هر که را بینی به راه ناصواب سر...
مگر ابلیس را دید آن سرافراز سؤالی کرد کای اندر جهان ساز همه کار جهان از تو نظامست که بود تو ز عشق کل تمامست تو داری ملک دنیا جمله در دست اگر بستایمت من جای آن هست تو داری سر جانان ...
آن سفینه بحر دیانت آن سکینه اهل متانت آن بدرقه مقامات آن آینه کرامات آن آفتاب فلک رضا ابوعبدالله بن الجلا رحمة الله علیه از مشایخ کبار شام بود و محمود و مقبول این طایفه بود و مخصوص...
حقیقت از شب اندر کشتی این راز مرا میگفت نزد آن کسان باز من ای شیخا حقیقت چون خدایم یقین گشتی جهان را رهنمایم خدایم من که در کون و مکانم بدان شیخا که برتر ز آسمانم خدایم من نشسته سو...