بخش ۴۷ - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه
ز دانایی یکی پرسید کای پیر همی گویی همیشه سر تفسیر شب و روز است کارت علم خواندن از آنجا نکتههای بکر راندن شب و روز است تحصیل تو از جان که میگویی حقیقت سر جانان حقیقت واصلت دانم در ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ز دانایی یکی پرسید کای پیر همی گویی همیشه سر تفسیر شب و روز است کارت علم خواندن از آنجا نکتههای بکر راندن شب و روز است تحصیل تو از جان که میگویی حقیقت سر جانان حقیقت واصلت دانم در ...
گفت روزی مصطفی اصحاب را عقد میفرمود با هم در اخا گفت او با یکدگر یاری کنید خود بهم عهد و وفاداری کنید چون شوم من یارتان حق یار شد از بدیهای شما بیزار شد گفت ای صدیق هستی یار من در ...
بی یاد تو دل چو سایه در خورشید است با یاد تو بی نهایت امید است هر تخم که در زمین دل کاشته ایم جز یاد تو تخم حسرت جاوید است
گر همی خواهی که باشی رستگار رخ مگردان ای برادر از سه کار اولت دیدن بود حکم قضا ش بعد از آن جستن بجان و دل رضاش چیست سیوم دور بودن از جفا هر که این دارد بود اهل صفا هر که دارد دانش ...
جوابش داد کای پیر گزیده چرا گوی سخنهای شنیده چو میپرسی مرا از عین اسرار شنیده کم بگو اینجا بگفتار ز دیده گوی تا من دیده گویم ترا من نکته بگزیده گویم گزیده گوی چندانی که دانی گزیده ...
آن صفی پرده شناخت آن ولی قبه نواخت آن زنده بی زلل آن باذل بی بدل آن آفتاب بی غیم امام عهد ابومحمد رویم رحمةالله علیه ازجمله مشایخ کبار بود و ممدوح همه و بامانت و بزرگی او همه متفق ...
پس مبارک گفت احمد شاه را کرد آن خورشید روشن ماه را هر دو همچون ماه و خور تابان شدند همچو انجم دیگران پنهان شدند از جبینها گرد رفتند آن همه پس مبارکباد گفتند آن همه زین ولایت مرتضی ...
بگفت این و دبیری را بفرمود که کلکش از عطارد گوی بربود دبیر شاه چون بگرفت خامه بنام حق مزین کرد نامه خداوندی که دور از چند و چونست دو عالم را بکلی رهنمونست جهانداری که این چرخ کهن س...
یکی ز آن جمع نادان بود در حال به نادانی زبان بگشاد در قال که کم گو ای فضول هرزه گو تو حقیقت این دگر اینجا مگو تو مگو این کفر ای بیدین کافر که هم کوری تو این جاگاه و هم کر ترا کی زی...
گیرم که به تو لطف الهی آمد در ملک تو ماه تا به ماهی آمد در هر وطنی باغ و سرایی چکنی می پنداری که باز خواهی آمد
چون بدین مصطفی همره شوی از طریق مرتضی آگه شوی هرچه گفتار کلام است و حدیث گوش کن مشنو سخن از هر خبیث رو توبیعت کن باولاد رسول تا کند الله ایمانت قبول هرچه فرمایند میکن تو بجان تو بج...
بخندید آن زمان منصور و این گفت که نتوانی به کل خورشید بنهفت منم خورشید و توذرات مایی کجادرعین این آیات مایی مرا زیبد که درکشتی و دریا کنم اسرار خود این لحظه پیدا مرا زیبد که اکنون ...
چار چیزست از کرامت های حق یاد دارش چون ز من گیری سبق اولا صدق زبان ست در سخن بعد از آن حفظ امانت فهم کن پس سخا هست از کرامات الله فضل حق دان گر نظر داری نگاه تا توانی دور باش از سو...
آن قطب عالم روحانی آن معدن حکمت ربانی آن ساکن کعبه سبحانی آن گوهر بحر وفا امام المشایخ ابن عطا رحمةالله علیه سلطان اهل تحقیق بود و برهان اهل توحید و در فنون علم آیتی بود و باصول و ...
چون روی تو در هلاک خواهد آمد قسم تو دو کز مغاک خواهد آمد بر روی زمین چه می کنی چندین جای چون جای تو زیر خاک خواهد آمد
چو خود بر لوح زنگاری قلم زد سپر بود و زتیغ خود علم زد درآمد پیک پیش شاه حالی بداد آن نامه را در جای خالی چو شاه آن نامه را برخواند یکسر دلش آشفته گشت از شاه قیصر شه عالی صفت را بی ...
منت حیران و لعنت باز مانده نمود عشقت اینجا باز خوانده چودیدم رویت اینجاگاه پنهان مرا این لعنت تو بس بود آن که در کوی تو باشم لعنتی من کنم هر لحظه بیحرمتی من من از لعنت نترسم هم تو ...
ز حال قاضی و مفتی چه پرسی چو ایشان نیست اندر عرش و کرسی به خود بربسته دین مصطفی را نمی داند حقیقت خود خدا را به ظاهر میروند راه شریعت شده غافل از اسرار حقیقت صدف بگزیده و بگذاشته د...
بود شیخی گفت ما را رو به چین بود گر کافر نداری کیش و دین پیشوای ماست همچون مصطفاست لاجرم بود آنچه گویی بی رواست بعد از آن عطار گفت ای کور و کر از رموز سر عشقی بی خبر تو به بندی صور...
گر ازین مرهم نیابی کام خویش جوهر الذاتم بیاور تو به پیش آنچه از وی بشنوی در خویش بین تاشود سر عجایب پیش بین جوهر الذاتم سخن بی پرده است همچو اشتر نامه مستی کرده است گر تو از مرغ حق...
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب در شهر میگردید خوار گفت لیلی را کسی کان خیره مرد جمله گرد شهر میگردد بدرد گفت اگر در عشق باشد استوار یک دمش با شهر گردیدن چکار بعدازان شد سر ب...
در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر د...
آن یکی دیوانه را از اهل راز گشت وقت نزع جان کندن دراز از سر بی قوتی و اضطرار همچو ابری خون فشان بگریست زار گفت چون جان ای خدا آورده چون همی بردی چرا آورده گر نبودی جان من بر سودمی ...
کاملی گفته ست آن بیگانه را کاخر ای خر چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن برافکن خاک تو تا چو خاک تیره برگیری ز راه چشمه روشن برون جوشد ز چاه آب نزدیکست چندینی م...