بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر ا...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر ا...
ناگهی بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست آزمایش کرد آن شاهش مگر تا شناسد هیچ باز از یکدیگر گفت شلغم پاره باید کرد خرد پاره کرد آن خادمیش و پیش برد اندکی چون نان و آن ش...
آن یکی دیوانه در بغداد شد یک دکان پر شیشه دید او شاد شد برگرفت آنگاه سنگی ده بدست وآن همه شیشه بیک ساعت شکست صدهزاران شیشه میشد سرنگون پس طراق و طمطراق آمد برون مرد سودایی که آن سو...
بود در غزنی امامی از کرام نام بودش میره عبدالسلام چون سخن گفتی امام نامدار خلق آنجا جمع گشتی بی شمار هر کرا در شهر چیزی گم شدی روز مجلس پیش آن مردم شدی بانگ کردی آنچه گم کردی براه ...
گشت مجنون هر زمان شوریده تر همچنان در کوی لیلی شد مگر هرچه را در کوی لیلی دید او بوسه بر می داد و می بوسید او گه در و دیوار در بر می گرفت گاه راه از پای تا سر می گرفت نعره می زد در...
میدوید آن عامی زیر و زبر تا نماز مرده در یابد مگر آن یکی دیوانه چون او را بدید کو در آن تعجیل بیخود میدوید گفت چیزی سرد میگردد براه هین بدو تا در رسی آنجایگاه هستی از مردار دنیا نا...
کاملی گفته ست از پیران راه هر که عزم حج کند از جایگاه کرد باید خان ومانش را وداع فارغش باید شد از باغ وضیاع خصم را باید خوشی خشنود کرد گر زیانی کرده باشی سود کرد بعد از آن ره رفت ر...
کردروزی چند سارخگی قرار بر درختی بس قوی یعنی چنار چون سفر را کرد آخر کار راست از چنار کوه پیکر عذر خواست گفت زحمت دادمت بسیار من زحمتی ندهم دگر این بار من مهر برداشت از زفان حالی چ...
بوسعید مهنه قبضی داشت سخت خادمی را گفت زود ای نیکبخت سخت بی خویشم دمی با خویشم آر هرکه را بینی برون شو پیشم آر تا سخن گوید ز هر جانی مرا راه بگشاید مگر جایی مرا رفت خادم دید گبری خ...
بود مجنونی چو در کار آمدی گاه گاهی سوی بازار آمدی در نظاره آمدی حیران و مست چست بگرفتی سر بینی بدست آن یکی گفتش که ای شوریده دین بینی از بهر چه میگیری چنین گفت این شمغندی بازاریان ...
خونیی را زار میبردند و خوار تا درآویزند سر زیرش ز دار او طرب میکرد و بس دل زنده بود خنده میزد وان چه جای خنده بود سایلی گفتش که آزادی چرا وقت کشتن این چنین شادی چرا گفت چون عمر از ...
آن حکیمی در تفکر میگذشت دید سرگین دان و گورستان بدشت نعره زد گفت ای نظارگان اینت نعمت اینت نعمت خوارگان ای عجب با این چنین نفسی درون میکند هم در خدایی سر برون زشتی عالم همه از خبث ...
خانه داشت ای عجب خالی جنید دزد در شد مینیافت او هیچ صید عاقبت پیراهنی یافت وببرد روز دیگر را بدلالی سپرد پیرهن را چون خریداری رسید آشنا میخواست در وقت خرید میگذشت آنجا جنید راهبر گ...
هندویی بودست چون شوریده در مقام عشق صاحب دیده چون براه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج...
گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه چهره گلناریش مانند کاه نه طراوت مانده در رخسار او نه حلاوت مانده در گفتار او گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس کاتشم در دل فکندی بیقیاس بود پیش شاه خلقی بیشمار...
در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند
روستاییی بشهر مرو رفت در میان مسجد جامع بخفت بود بر پایش کدویی بسته چست تا نگردد گم در آن شهر از نخست دیگری آن باز کرد از پای او بست بر پا خفت بر بالای او مرد چون بیدار شد دل خسته ...
عامربن قیس قطب نه فلک تره یک روز می زد بر نمک پس خوشی میخورد بی نان تره او مینشد از جای خود یک ذره او سایلی گفتش که ای مرد بلند گشته آخر بدین تره پسند عامرش گفتا که در عالم بسی قان...
بود برنایی بغایت کاردان تیز فهم و زیرک و بسیار دان از شره پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش...
گفت روزی پادشاه عصر خویش بر کنار بام شد بر قصر خویش کودکی را دید زیبا و لطیف مشت میزد سخت پیری را ضعیف زیر قصر آمد وزو پرسید حال کز چه او را میدهی این گوشمال گفت او را میبباید زد ب...
گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله آمدند آن جمع بهر زاد راه بر در مجلس که ما را زاد خواه زانکه ما را ره زدند و کاروان ...
بود مجنونی به نیشابور در زو ندیدم در جهان رنجورتر محنت و بیماری ده ساله داشت تن چو نالی و زفان بی ناله داشت سینه پر سوز و دل پر درد او لب بخون برهم بسی میخورد او آنچه در سرما و در ...
علتی محمود را گشت آشکار شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار در سه روز و شب نجنبید او زجای عقل زایل تن در افتاده ز پای وی عجب آنگه که شاه حق شناس شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس روز چارم شاه...
گفت چون یعقوب بر عزم سفر رفت از کنعان برون پیش پسر مصریان بی پا و سر برخاستند پای تا سر مصر را آراستند چون زلیخا را خبر آمد ازآن نه بپای اما بسر آمد دوان ژنده بر سر فکند آن بی قرار...