بخش ۵۸ - ذکر ابوالخیر اقطع قدس الله روحه العزیز
آن پیش روصف رجال و آن بدرقه راه کمال آن پیک بادیه بلا آن مرد مرتبه رضا آن طلیعه فقر را مطلع شیخ ابوالخیر اقطع رحمة الله علیه از کبار مشایخ بود و از اشراف اقران و صاحب فراستی عظیم ب...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آن پیش روصف رجال و آن بدرقه راه کمال آن پیک بادیه بلا آن مرد مرتبه رضا آن طلیعه فقر را مطلع شیخ ابوالخیر اقطع رحمة الله علیه از کبار مشایخ بود و از اشراف اقران و صاحب فراستی عظیم ب...
چو شیخ این راز بشنید از خداباز جنید پیر را گفت ای سرافراز چنین افتاد اینجا آنچه بینی شنیدی جمله و صاحب یقینی عجب حالیست در عین زمانه که این شهباز آمد نشانه نه آن مرغست این کز دانه ...
ره بس دور است توشه بردار و برو فارغ منشین تمام کن کار برو تا چند کنی جمع که تا چشم زنی فرمان آید که جمله بگذار برو
به صدره نامه ای آغاز کردم گرفتم کلک و کاغذ باز کردم ز آه آتشینم نامه می سوخت ز سوز نامه دست و خامه می سوخت ز اشکم عالمی توفان رسیده جهانی آتشم از جان دمیده گه آتش با فلک بالا گرفتی...
جنیدش گفت ای خورشید آفاق حقیقت هست ایجان جهان طاق چنین گفتار او اندر سر دارد که میبینم ورا از عین کل یار خبر دارد ز اسرار حقیقت دم خود میزند او بیطبیعت دم از حق میزند چون یار دیده ...
سه علامت ظاهر آمد در بخیل با تو گویم یاد گیرش ای خلیل اولا از سایلان ترسان بود وز بلای جوع هم لرزان بود چون رسد در ره بخویش و آشنا بگذرد چون باد و گوید مرحبا نبود از مالش کسی را فا...
چنین گفت ای خدای حی رحمان کریم و قادر و دانا و سبحان خداوند جهان و جان تو باشی حکیم و قادر و دیان تو باشی بحق ذات پاکت یا الهی که تو دانای حالی و تو شاهی بحق این محمد کآدم اینجا بک...
آن پاک باز ولایت آن شاه باز هدایت آن سالک بادیه تجرید آن سابق راه تفرید آن برکنده بیخ خودی شیخ عبدالله تروغبدی رحمةالله علیه یگانه عهد بود و نشانه وقت بود و از جمله مشایخ طوس و از ...
حب ایشان گیر تا ایمن شوی دین و ایمان توزان گردد قوی حب ایشان گیر و با پاکان نشین باش قایم در ره شاهان دین با محبان تو مجو آزار دل تا نگردی پیش شاه من خجل وآنکه او آزار دل هرگز نکرد...
گیرم که جهان بکام دیدی و شدی زلف همه دلبران کشیدی و شدی چیزی که ترا هوا بدان می دارد انگار بدان چیز رسیدی و شدی
بگویم با تو تا حق را که دیده است کدامین قطره در دریا رسیده است هر آنکس در حقیقت راه بین شد بمعنی واقف اسرار دین شد به دین مصطفی او راه جوید حقیقت رو بسوی شاه جوید تو دین مصطفی را ر...
این سخن را از ره مردی شنو تا نمانی در قیامت در گرو جوهر عشق از تو پیدا می شود هر دوعالم در دلت یکتا شود بی تو در شک نامده در یقین بگذری ازکفر و از اسلام و دین آن زمان تو عشق را لای...
پیره زالی برد پیش بوسعید کودکی را تا بود او را مرید آن جوان در کار مرد آمد ولیک زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک برگ بی برگی و بی خویشی نداشت طاقت خواری و درویشی نداشت خاست مرد و شیخ را...
در زمستان یک شبی بهلول مست پای در گل میشد و کفشی بدست سایلی گفتش که سر داری براه تو کجا خواهی شدن زین جایگاه گفت دارم سوی گورستان شتاب زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب میروم چون گور او...
دید بوموسی مگر یک شب بخواب بر سر خود عرش همچون آفتاب روز دیگر رفت سوی بایزید زانکه بوموسی ز جان بودش مرید گفت تا تعبیر خوابم او کند مرهم جان خرابم او کند چون بر او رفت خلق آشفته بو...
گفت چون تابوت موسی بر شتاب دید فرعونش که میآورد آب چارصد زیبا کنیزک همچو ماه ایستاده بود پیش او براه گفت با آن دلبران دلنواز هرکه آن تابوتم آرد پیش باز من ز ملک خویش آزادش کنم بی غ...
ناگهی معشوق طوسی را مگر بود بر بازار عطاران گذر آن یکی عطار خوشتر از بهشت غالیه از مشک و عنبر می سرشت غالیه بستد ازو معشوق چست بود در پیشش خری ادبار و سست زیر دنبال خر آلوده بکرد ب...
بوسعید مهنه در آغاز کار پیش لقمان رفت روزی بی قرار سنگ در یک دست می افراشت او سوخته در دست دیگر داشت او شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته گفت تا گردانمت آموخته میزنم این سنگ بر سر محکمت سو...
بود مردی از عرب در کار خام خوش به پنج انگشت میخوردی طعام سایلی گفتش که ای بر بینوا هین مرا آگاه گردان تا چرا تو به پنج انگشت خوردی این طعام گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام گر بجای پ...
آن یکی دیوانه میشد غرق شور دفن میکردند مردی را بگور دید کرباسی کفن از دور جای گفت من عریانم از سر تا بپای درکشم از مرده کرباس کفن تا کنم خود را از آنجا پیرهن آن یکی بشنود گفت ای بی...
هست مرغی همچو آتش بیقرار روز و شب گردنده گرد شاخسار میزند منقار در شاخ درخت شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت این چنین مرغی بشوق و شدتی بر سلیمان گشت عاشق مدتی هر زمانش بیقراری تازه شد ...
پادشاهی در رهی میشد پگاه خاک بیزی میگذشت آنجایگاه پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز کای خدا بر فرق کردم خاک ریز گر مرا بایست رفتن سوی کار تاکنون در کار بودم بی قرار ور پگه بایست کردن ع...
از نیاز بندگی آن پادشاه پیش مردی رفت از مردان راه گفت پندی ده که رهبر باشدم زین چنین صد ملک بهتر باشدم گفت بنگر تا ترا ای شهریار کار دنیا چند میآید بکار کار دنیا آنچه باشد ناگزیر آ...
شد بر فرعون ابلیس لعین یک کف پر ریگ برداشت از زمین پس نمود آن ریگ مروارید باز بعد از آنش ریگ گردانید باز گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز گفت ازین من میندانم هیچ چیز پس زفان بگشاد ...