بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
میشد ابراهیم ادهم در رهی پیش اوآمد سواری ناگهی گفت آبادانی ای رهرو کجاست اوبگورستان اشارت کرد راست شد سوار از قول اودر خشم سخت تازیانه کرد بر وی لخت لخت خون روان شد از سر واز روی ا...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
میشد ابراهیم ادهم در رهی پیش اوآمد سواری ناگهی گفت آبادانی ای رهرو کجاست اوبگورستان اشارت کرد راست شد سوار از قول اودر خشم سخت تازیانه کرد بر وی لخت لخت خون روان شد از سر واز روی ا...
رابعه یک روز در وقت بهار شد درون خانه تاریک و تار سر فرو برد از همه عالم بزیر همچنان میبود خوش خوش تا بدیر پیش او شد زاهدی گفت این زمان خیز بیرون آی وبنگر در جهان تا ببینی صنع رنگا...
کرد درویشی ز درویشی سؤال کآرزویت چیست ای درویش حال گفت از ملک دو عالم خشک و تر ناچخی میبایدم اما دو سر تا بیک سر وارهانم خویش را وز دگر سر خواجه درویش را تا چو نه تو باشی و نه من پ...
پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان ه...
پیش شیخی رفت مردی نامدار از سر بی خویشیی بگریست زار گفت سیرم از عبودیت همی وز ربوبیت بمن نرسد دمی مانده ام بی این و بی آن من مدام چون کنم گفتا که سر می زن مدام این سخن را گر محل آی...
پیش آن دیوانه شد پادشا گفت از من حاجتی خواه ای گدا گفت دارم من دو حاجت در جهان بو که از شاهم برآید این زمان اول از دوزخ چو خوش برهانیم در بهشتم آری و بنشانیم پادشاهش گفت ای حیران ر...
در رهی می شد سنایی بی قرار دید کناسی شده مشغول کار سوی دیگر چون نظر افکند باز یک مؤذن دید در بانگ نماز گفت نیست این کار خالی از خلل هر دو را می بینم اندر یک عمل زآنکه هست این بی خب...
بیدلی بودست جانی بیقرار سربرآوردی و گفتی زار زار کای خدا گر مینداند هیچکس آنچه با من کرده در هر نفس باری این دانم که تو دانی همه پس بکن چیزی که بتوانی همه این چه با من میکنی در هر ...
صوفیی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفایی محکمش چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه مرد گفت از چه ز پس نگرنده کاینت باید خورد تا تو زنده
آن جوانی بود الحق بی خبر رفت پیش شیخ حلوایی مگر گفت من عمری بخون گردیده ام بی سر و بن سرنگون گردیده ام هم ریاضتها کشیدم بیشمار هم شب و هم روز بودم بیقرار نه بدیدم هیچ در عمری دراز ...
گفت دزدی را گرفت آن سر فراز در میان جمع دستش کرد باز دزد نه دم زد از آن نه آه کرد برگرفت آن دست و عزم راه کرد همچنان خاموش میبرید راه تا رباطی بود رفت آنجایگاه چون رسید آنجاخروشی د...
از سریست این سر که در روز جزا باز خوانند امتان با انبیا لیک فردا دوستانش را بناز تا ابد دایم بحق خوانند باز دوستی نبود که در وقت بلا از خلیل خویش یاد آید ترا گر ترا نقدست در خلت مق...
یک شبی محمود شاه حق شناس اشک می افشاند بر روی ایاس جامه چون از اشک خود درخون کشید موزه او عاقبت بیرون کشید طشت آورد و گلاب آن نیک نام شست اندر طشت زر پای غلام گرچه بسیاری گلابش پیش...
آن زنی اندر زنا افتاده بود وز ندامت تن بخون در داده بود از پشیمانی که بود آن مستمند خویشتن میکشت و درخون میفکند عاقبت شد سوی پیغامبر همی شرمناک از قصه خود زد دمی سر بگردانید پیغامب...
عورتی را کودکی گم گشته بود دل از آن دردش بخون آغشته بود در میان راه میشد بیقرار وز غم آن طفل مینالید زار صوفیی گفتش منال ای نیک زن پیشه کن تسلیم و فال نیک زن غم مخور گر تو نیابی ای...
بود کشتی گیر برنایی چو ماه سرکشان را سرنگون کردی براه عاقبت از گردش لیل و نهار شد ز یک مویش سپیدی آشکار موی را بر کند و بر دستش نهاد پس سرشک از چشم خون افشان گشاد گفت در کشتی چو سر...
در شبی کز میغ شد عالم سیاه بود مجنونی در افتاده به راه در بیابانی میان رعد و برق کرده برقش سوخته بارانش غرق دیده پرخون راه میبرید سخت بادلی پر بیم میترسید سخت هاتفیش آواز داد از قع...
کاملی بگذشت در آتش گهی چون بدید آتش زهش شد ناگهی چون به هوش آمد رفیقی بر رسید کز چه مرغ عقلت از بر برپرید گفت چون آتش بدیدم آن زمان برگشاد از حال خود آتش زفان گفت هان تا در من از د...
حق تعالی عرش را چون بر فراخت صد جهان پر فرشته سر فراخت حق بدیشان گفت بردارید عرش زانکه این را بر نتابد اهل فرش صد هزاران باره بیش اند از شمار در روید از قوت و شوکت بکار جمله در رفت...
گفت روزی شبلی افتاده کار در بردیوانگان شد سوکوار دید آنجا پس جوان دیوانه آشنا با حق نه چون بیگانه گفت شبلی را که مردی روشنی گر سحرگاهان مناجاتی کنی از زفان من بگو با کردگار کوفکندی...
بود صاحب عزلتی در گوشه ای از جهان نه زادی و نه توشه ای بر توکل روز و شب بنشسته بود رشته دل در قناعت بسته بود چون نمی پیچید هیچ از راه حق بود گستاخیش با درگاه حق گرسنه از ره رسیدندش...
بود اندر خدمت سلطان کسی کرده بود او خدمت سلطان بسی خواندش یک روز شاه حق شناس گفت کردی خدمت ما بی قیاس چون تو حاجتمندی و من پادشاه هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه گفت چون حاضر بوددربار...
در رهی میشد سلیمان با سپاه دید جفتی صعوه را یک جایگاه هر دو عشق یکدگر میباختند هر دو با دل سوختن میساختند گاه این یک ناز کرد و گاه آن گاه این آغاز کرد و گاه آن صعوه عاشق زفان بگشاد...
چنین گفت آن بزرگ برگزیده که جنت این زمان هست آفریده ولی آنگه شود جنت تمامت که در جنت شوند اهل قیامت اگر پیدا شود حوری بدنیا شوند این خلق بیهش تا بعقبی نداری تاب آن امروز اینجا که ب...