بخش ۶ - الحکایه و التمثیل
چنین گفت آن جوانمرد پگه خیز که پیش از صبحدم در طاعت آویز به هر طاعت که فرمودند پای آر نماز چاشت آنگاهی بجای آر چو این کردی ز فرمان بیش کردی نکو کردی تو آن خویش کردی کنون گر در رسد ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چنین گفت آن جوانمرد پگه خیز که پیش از صبحدم در طاعت آویز به هر طاعت که فرمودند پای آر نماز چاشت آنگاهی بجای آر چو این کردی ز فرمان بیش کردی نکو کردی تو آن خویش کردی کنون گر در رسد ...
رسید آن پیر را سر الهی که مردی ز آن ما گر دید خواهی برو سوی خرابات و نشان خواه که پیری ست آن ز حمالان این راه بیامد مرد و شرح حال او خواست بدو گفتند دی شد کار او راست به صد زاری و ...
یکی بر خم نشست و خویش خم ساخت که اطلس بایدم با اسب و با ساخت بدو گفتند تا اطلس شود راست ز کرباست بباید پیرهن خواست برین آن مرد در خم خورد سوگند که سوگندم نخواهم بر خم افکند که تا م...
شنودم من که طوطی را اول در نهند آیینه ای اندر برابر چو طوطی روی آیینه ببیند چو خویشی را هر آیینه ببیند یکی گوینده خوش الحان و دمساز برآرد از پس آیینه آواز چنان پندارد آن طوطی دلبر ...
مگر می کرد درویشی نگاهی درین دریای پر در الهی کواکب دید چون در شب افروز که شب از نور ایشان بود چون روز تو گفتی اختر ان استاده اندی زفان با خاکیان بگشاده اندی که هان ای غافلان هشیار...
عزیزی گفت من عمری درین کار بعقد و جد در بودم گرفتار چو پنهان می شدم من خود نبودم چو پیدا می شدم بودم چه سودم
بر دیوانه ای بی دل شد آن شاه که ای دیوانه از من حاجتی خواه چو خورشیدست تاجم چرخ و رخشم چرا چیزی نخواهی تا ببخشم به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز مگس را دار امروزی ز من باز که چندان ...
نکو گفته ست آن درویش حالی که می خواهم سه چیز از حق تعالی یکی در خواب مرگی با سلامت دوم در مرگ خوابی تا قیامت سیم چیزی که گفتن را نشاید چه گویم زانک در گفتن نیاید خداوندا به فضلت دل...
چون صبا بشنید آن گفتار او کرد تحسین بر چنان اشعار او گفت ای گل راست گفتی این سخن هست گفتار تو چون در عدن شد منور از تو باغ و بوستان بی جمال تو مبادا گلستان پاره زر در دهان گل نهاد ...
این چنین گفته است نجم الدین ما آنکه بود اندر جهان از اولیا آن ولی عصر و سلطان جهان منبع احسان و میر عارفان شیخ نجم الدین کبری نام او در جهان جان و دل پیغام او گفت روزی مظهر سرخدا ب...
بشنو این رمز از بلال با وفا خواجه ما و غلام مصطفیص اوفتاده بود آن در ثمین در میان آن جهودان لعین مرد دین بودو طلبکار آمده عشق احمد را خریدار آمده روز و شب در دین حق بیدار بود واقف ...
شبی دور از لب و دندان اغیار به دندان می گزیدم من لب یار درآمد باغبان با گل همی گفت بگو تا خود که بود امشب ترا جفت نقاب از روی خوبت که کشیده است لب و لعلت به دندان که گزیده است دم ب...
ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجه الله دادند ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند ز عرشت ساختند خود سایبانها مر او را ساختند از در زبانها ز بهر فرش اقدامت ورقها میان آ...
دلا اکنون شدی از خواب بیدار رهایی یافتی از خواب بیدار ز غفلت آمدی بیرون حقیقت بسی خوردی در اینجا چون حقیقت بغفلت روزگاری بسپریدی درین گام بلا کامی ندیدی ندیدی هیچ کامی سوی دنیا بما...
ای برادر گر تو هستی حق طلب جز بفرمان خدا مگشای لب گر خبر داری ز حی لایموت بر دهان خود بنه مهر سکوت ای پسر پند و نصیحت گوش کن گر نجاتی بایدت خاموش کن هر که را گفتار بسیارش بود دل در...
خرد شد کاشف سر الهی به نور او شود روشن سیاهی خرد شد پیشوای اهل ایمان هم او شد رهنمای جمله نیکان خرد شد قهرمان خانه تن اگرچه هست او بیگانه تن ازو گر نور نبود در دماغت ز نادانی خلل گ...
در این عنصر عیانست و نظر کن نظر بر شیب و دیگر بر زبر کن در این عنصر حلالست آشکاره در این صورت وصالست آشکاره در این عنصر همه دیدار جانست اگرچه در درون پرده نهانست در این عنصر ببین ت...
شبی آمد برش جبریل از دور سراسر کرده عالم را پر از نور براق از لامکان آورده با خود پر از نور و لگامش بود در ید ز حضرت سوی سید شد که برخیزد دمی زین رخش زیبا پیکر آویز گذر کن مهترا از...
ای نموده جسم و جان از کاینات هست در تاریکیت آب حیات ای همه اسرار جانان کرده فاش بیش ازین در صورت حسی مباش آنچه بخشیدم ترا آن قسم کن هم نموداری بکن فاش این سخن آنچه هرگز آدمی نشنیده...
سپهر معرفت خورشید انور امیرالمؤمنین کرار صفدر امام مطلق ارباب بینش بدانش آفتاب آفرینش چو او شیر حق آمد داغ حق داشت بمردی و جوانمردی سبق داشت اسد چون خانه خورشید باشد علی کالشمس ازو...
آن ولی قبه غیرت آن صفی پرده وحدت آن صاحب یقین بی گمان آن خلوت نشین بی نشان آن فقیر عدمی حبیب عجمی رحمة الله علیه صاحب صدق و صاحب همت بود و کرامات و ریاضات کامل داشت و در ابتدا مال ...
بامدادی شهریار شاد کام داد بهلول ستمکش را طعام او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد آن یکی گفتش که هرگز این که کرد از چنین شاهی نداری آگهی چون طعام او سگان را میدهی این چنین بی حرمتی کردن...
چون پیمبر آمد از معراج باز عایشه گفتش که ای دریای راز راز بشنودی بگوش جان زحق با دل من در میان نه یک سبق گفت حق گفت ای نبی از حرمتت گر بود یک دوزخی از امتت دارم آن یک دوزخی را دوست...
سؤالی کرد از عبدالسلامم کزین معنی جوابی ده تمامم چه خواهد کرد این در ملک بغداد که افتادست این مربودش آباد مرا برگوی حال این یگانه چه خواهد کرد در عین زمانه اناالحق میزند مانند ما ا...