بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان ...
رهبری بودست الحق رهنمای میهمانی خواست یک روز از خدای گفت در سرش خداوند جهان کایدت فردا پگه یک میهمان روز دیگر مرد کار آغاز کرد هرچه باید میهمان را ساز کرد بعد از آن میکرد هر سویی ن...
در رهی میرفت هارون گرمگاه دید میلی سر بر آورده براه کرد هارون قصد میل سایه دار گشت بهلول از دگر سوی آشکار گفت بفکن طمطراق ای پرهوس چون ز دنیا سایه میلیت بس سوی باغ و منظر و ایوان و...
داشت اندر خانه اسحق ندیم بنده در خدمت او مستقیم دایما هر روز پیش از آفتاب میکشیدی تا بشب از دجله آب چون نمیشد تشنگی و آب کم مینزد یک دم غلام از کار دم دید روزی خواجه او را بیقرار ف...
کرد پیغامبر مگر روزی گذر ناودانی گل همی در زد عمر در گذشت ازوی نکرد او را سلام از پسش حالی عمر برداشت گام گفت آخر یا رسول الله چه بود کز عمر می بر شکستی زود زود گفت گشتی از عمارت غ...
کرد عمرو قیس را مردی سؤال گفت اگر فردا خدای ذوالجلال سر بدوزخ در دهد ناگه ترا در چه شغلی ره بود آنگه ترا گفت برگیرم عصا و رکوه میزنم در گرد دوزخ خطوه زار میگویم که این زندان اوست و...
در رهی میرفت شبلی دردناک دید دو کودک در افتاده بخاک زانکه جوزی در میان افتاده بود هر دو را دعوی آن افتاده بود هر دو از یک جوز میکردند جنگ شیخ گفتا کرد میباید درنگ تا من این جوز محق...
بود مردی در سخاوت بی بدل هرچه بودی خرج کردی بی خلل مینداشت البته یک جو زر نگاه گفت یک روزیش مردی نیک خواه کای فلان آخر نترسی از هلاک کان زمان کز تو برآید جان پاک چون نمیداری نگه یک...
دیر میآمد یکی از آب باز صوفیان کرده زفان در وی دراز بوسعید مهنه گفت ای مردمان آب چون آرد فلانی این زمان زانکه آب خوش که آن روزی ماست درنیامد تا شدی این کار راست چون درآید برکشد آن ...
آن یکی دیوانه یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال بود وقت غز ز هر سو مرده و او نداد از بی نیازی گرده
شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع میشد اندر شارعی با جمع شرع بود آن وقتی نظام الملک خرد اطلسش مییافتند او زیر برد با گروهی کودکان بیخبر گوی میزد در میان رهگذر شیخ را با قوم چون از دور دید ...
بود سلطان را زنی همسایه کز نکویی داشت آن زن مایه لشکر عشقش درآمد بی قیاس شد بصد دل عاشق روی ایاس از وصالش ذره بهره نداشت ور سخن میگفت ازین زهره نداشت روز و شب از عشق او میسوختی گه ...
شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او ف...
در میان جمع یک صاحب کمال کرد محی الدین یحیی را سؤال کان همه منصب که پیدا ونهان مصطفی را بود در هر دوجهان از چه گفت او کاشکی از بحر جود حق نیاوردی مرا اندر وجود آنکه جمله از برای او...
آن یکی دیوانه حیران میشتافت کله در راه گورستان بیافت کرد پرخاک و نهفتش بر زمین آن یکی گفتش چرا کردی چنین گفت مجنونش که ای از کار دور بوده است این کله پر باد غرور میکنم پرخاک این سر...
خلق از حجاج بسیاری گریست زآنکه با او کس نمی یارست زیست جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت از شما من راز نتوانم نهفت خویشتن را بنگرید ای مردمان تا چه بد خلقید حق را این زمان کو چو من ...
حاتم طایی چو از دنیا گسست یک برادر داشت بر جایش نشست گفت من در جود درخواهم گشاد چون برادر دست برخواهم گشاد در سخاوت ساحری خواهم نمود همچو دریا گوهری خواهم نمود مادرش گفتا که این تو...
خواجه ای در شهر ما دیوانه شد وز خرد یکبارگی بیگانه شد نه لباسی بودش و نه طعمه کس ندادش لقمه بی لطمه بود پنجه سال تادیوانه بود در زفان کودکان افسانه بود سیم رفته روی چون زر مانده در...
شد مگر دیوانه شبلی چند گاه برد با دیوانه جایش پادشاه کرد شه در کار او لختی غلو کان فلان دارو کنیدش در گلو پس زفان بگشاد شبلی بی قرار گفت خود را بیهده رنجه مدار کاین نه زان دیوانگیس...
عشق لقمان سرخسی زور کرد سوی صحرا بردش و در شور کرد شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار کرد چوبی نیز در دست استوار گفت خواهم شد بجنگ امروز من بو که یکباری شوم پیروز من با دلی پر شور میشد هم...
کرد محمود از برای احترام یک شبی آزاد بسیاری غلام گفت خواهی ای ایاز اینجایگاه تاکند آزادت امشب پادشاه دست زد در زلف ایاز ماهروی حلقه بگرفته از زنجیر موی گفت اگر مردی چه باشی غرقه تو...
چو مرد آن پیرمرد پیر اصحاب مگر آن شب مریدش دید در خواب بپرسیدش که هین چون بود حالت که می کردند ز من ربک سؤالت چنین گفت او که دیدم آن دو تن را خدایم را سپردم خویشتن را مرا گفتند ای ...
بدان خربنده گفت آن پیر دانا که کارت چیست ای مرد توانا چنین گفتا که من خربنده کارم بجز خربندگی کاری ندارم جوابی دادش آن هشیار موزون که یارب خر بمیرادت هم اکنون که چون خر مرد تو دل ز...
سفالی را بیارایند زیبا فرو پوشند او را شعر و دیبا کنند از حیله چشما روی آغاز که چشما روی دارد چشم بد باز اگر شخصی ببیند رویش از دور چنان داند که پیدا شد یکی حور چو خلقانش ببیند از ...