حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت
یک شبی روح الامین در سدره بود بانگ لبیکی ز حضرت می شنود بنده ای گفت این زمان می خواندش می ندانم تا کسی می داندش این قدر دانم که عالی بنده ایست نفس او مرده است او دل زنده ایست خواست...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یک شبی روح الامین در سدره بود بانگ لبیکی ز حضرت می شنود بنده ای گفت این زمان می خواندش می ندانم تا کسی می داندش این قدر دانم که عالی بنده ایست نفس او مرده است او دل زنده ایست خواست...
کرده بود آن مرد بسیاری گناه توبه کرد از شرم بازآمد به راه بار دیگر نفس چون قوت گرفت توبه بشکست و پی شهوت گرفت مدتی دیگر ز راه افتاده بود در همه نوعی گناه افتاده بود بعد از آن دردی ...
غازیی از کافری بس سرفراز خواست مهلت تا که بگزارد نماز چون بشد غازی نماز خویش کرد بازآمد جنگ هر دم بیش کرد بود کافر را نمازی زان خویش مهل خواست او نیز بیرون شد ز پیش گوشه ای بگزید ک...
از نبی در خواست مردی پر نیاز تا گزارد بر مصلایی نماز خواجه دستوری نداد او را در آن گفت ریگ و خاک گرمست این زمان روی نه بر خاک گرم و خاک کوی زانک هر مجروح را داغست روی چون تو می بین...
بود در کاریز بی سرمایه ای عاریت بستد خر از همسایه ای رفت سوی آسیا و خوش بخفت چون بخفت آن مرد حالی خر برفت گرگ آن خر را بدرید و بخورد روز دیگر بود تاوان خواست مرد هر دو تن می آمدند ...
بود مردی سنگ شد در کوه چین اشک می بارد ز چشمش بر زمین بر زمین چون اشک ریزد زار زار سنگ گردد اشک آن مرد آشکار گر از آن سنگی فتد در دست میغ تا قیامت زو نبارد جز دریغ هست علم آن مرد پ...
دیده باشی کان حکیم بی خرد تخته ای خاک آورد در پیش خود پس کند آن تخته پر نقش و نگار ثابت و سیاره آرد آشکار هم فلک آرد پدید و هم زمین گه بر آن حکمی کند گاهی برین هم نجوم و هم برون آر...
حقه ای زر داشت مردی بی خبر چون بمرد و زو بماند آن حقه زر بعد سالی دید فرزندش به خواب صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع که زر بنهاده بود موشی اندر گرد آن می گشت زود گفت فر...
در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسف وش به چاه در زبر افتاد خاک او را بسی عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی خاک بر وی گشته بود و روزگار با دو دم آورده بودش کار و بار آن نکو سیرت م...
بی خودی می گفت در پیش خدای کای خدا آخر دری بر من گشای رابعه آنجا مگر بنشسته بود گفت ای غافل کی این در بسته بود
بس سبک مردی گران جان می دوید در بیابانی به درویشی رسید گفت چون داری تو ای درویش کار گفت آخر می بپرسی شرم دار مانده ام در تنگنای این جهان تنگ تنگ است این جهانم در زمان مرد گفتش اینچ...
هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ باز قرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش طاق بودن کار اوست هست در هر ثقبه آوازی ...
آن مریدی شیخ را گفت از حضور نکته ای برگوی شیخش گفت دور گر شما روها بشویید این زمان آنگهی من نکته آرم در میان در نجاست مشک بویی زان چه سود پیش مستان نکته گویی زان چه سود
بود مستی سخت لایعقل خراب آب کارش برده کلی کار آب درد و صاف از بس که در هم خورده بود از خرابی پا و سر گم کرده بود هوشیاری را گرفت از وی ملال پس نشاند آن مست را اندر جوال برگرفتش تا ...
گفت روزی شاه مسعود از قضا اوفتاده بود از لشگر جدا باد تگ می راند تنها بی یکی دید بر دریا نشسته کودکی در بن دریا فکنده بود شست شه سلامش کرد و در پیشش نشست کودکی اندوهگین بنشسته بود ...
گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی این سخن شد فاش در هر مجلسی چون سواره گشتی اندر ره ایاس می دویدی آن گدای حق شناس چون به میدان آمدی آن مشک موی رند هرگز ننگرستی جز بگوی آن سخن گفتند با محمو...
بود اندر مصر شاهی نامدار مفلسی بر شاه عاشق گشت زار چون خبر آمد ز عشقش شاه را خواند حالی عاشق گم راه را گفت چون عاشق شدی بر شهریار از دو کار اکنون یکی کن اختیار یا به ترک شهر وین کش...
پادشاهی ماه وش خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر کس به حسن او پسر هرگز نداشت هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت خاک او بودند دلبندان همه بنده رویش خداوندان همه گر به شب از پرده پیدا ...
حق تعالی گفت قارون زار زار خواند ای موسی ترا هفتاد بار تو ندادی هیچ باز او را جواب گر بزاری یک رهم کردی خطاب شاخ شرک از جان او برکندمی خلعت دین در سرش افکندمی کردی ای موسی به صد در...
آن مگس می شد ز بهر توشه ای دید کندوی عسل در گوشه ای شد ز شوق آن عسل دل داده ای در خروش آمد که کو آزاده ای کز من مسکین جوی بستاند او در درون کندوم بنشاند او شاخ وصلم گر ببرآید چنین ...
نو مریدی داشت اندک مایه زر کرد زر پنهان ز شیخ خود مگر شیخ می دانست چیزی می نگفت همچنان می داشت او زر در نهفت آن مرید راه و پیر راهبر هر دو می رفتند با هم در سفر وادییشان پیش آمد بس...
هندوان را پادشاهی بود پیر شد مگر در لشگر محمود اسیر چون بر محمود بردندش سپاه شد مسلمان عاقبت آن پادشاه هم نشان آشنایی یافت او وز دو عالم هم جدایی یافت او بعد از آن در خیمه تنها نشس...
پادشاهی بود بس صاحب جمال در جهان حسن بی مثل و مثال ملک عالم مصحف اسرار او در نکویی آیتی دیدار او می ندانم هیچ کس آن زهره یافت کو تواند از جمالش بهره یافت روی عالم پر شد از غوغای او...
پادشاهی بود بس عالی گهر گشت عاشق بر غلام سیم بر شد چنان عاشق که بی آن بت دمی نه نشستی و نه آسودی دمی از غلامانش به رتبت بیش داشت دایما در پیش چشم خویش داشت شاه چون در قصر تیر انداخ...