شمارهٔ ۱
صد دریا نوش کرده اندر عجبیم تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم از خشک لبی همیشه دریا طلبیم ما دریاییم خشک لب زین سببیم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
صد دریا نوش کرده اندر عجبیم تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم از خشک لبی همیشه دریا طلبیم ما دریاییم خشک لب زین سببیم
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید وان دید فنا که جز فنا هیچ ندید آن دیده بود که جز عدم خلق نیافت وان بنده بود که جز خدا هیچ ندید
آنها که در این پرده سرایند پدید از پرده برون همی نمایند پدید چون پرده براوفتد دران دریا خلق غرقه نه چنان شوند کایند پدید
آن راه که راه عالم عرفان است بر هر گامی هزار دل حیران است تا پیش نیایدت بنتوان دانست بر هر قدمی هزار سرگردان است
ای بلبل روح مبتلا مانده ای کاندر پی این دام بلا مانده ای خو کرده ای اندر قفس خانه تنگ وآگاه نه ای کز که جدا مانده ای
میپنداری که جان توانی دیدن اسرار همه جهان توانی دیدن هرگاه که بینش تو گردد به کمال کوری خود آن زمان توانی دیدن
چندان که تو اسرار حقیقت خواهی ز آنجا سخنی نیست به از کوتاهی آگاه ز سر اوست ز مه تا ماهی کس را سر مویی نرسد آگاهی
هر جان که بدان سر معما نرسید در شیب فرو رفت و به بالا نرسید بیچاره دل کسی که از شومی نفس در قطرگی افتاد و به دریا نرسید
تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید تا چند خیال بیش و کم باید دید حقا که به هیچ مینیرزد همه کون از هیچ چرا این همه غم باید دید
دل خون شد و کس محرم این راز نیافت در روی زمین هم نفسی باز نیافت پر درد به خاک رفت و در عالم خاک هم صحبت و هم درد و هم آواز نیافت
خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون در پرده نشینی و کم آیی بیرون چون موی که از خمیر بیرون آید از هژده هزار عالم آیی بیرون
ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل بحثی که نه از شنیدن آمد حاصل آنرا که به جانان سر مویی پیوست جاوید زبان بریدن آمد حاصل
خواهی که دلت محرم اسرار آید بی خود شود و لایق این کار آید برکش ز برون دو جهان دایرهای در دایره شو تا چه پدیدار آید
تا هیچ پراکنده توانی بودن حقا که اگر بنده توانی بودن از یک یک چیز میبباید مردن تا بوک بدو زنده توانی بودن
جان سوخته سرفکنده میباید بود چون شمع به سوز زنده میبایدبود کارت به مراد این خدایی باشد ناکامی کش که بنده میباید بود
آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجا نه مرد رسد هرگز ونه زن آنجا گر هر دو جهان زیر و زبر گردانم تا تو نرسانی نرسم من آنجا
دنیا که برای ره گذر باید داشت از زود گذشتنش خبر باید داشت چون میدانی که سخت دردی است فراق بر هیچ منه دلت که بر باید داشت
چون نشنودی ز یک مسافر که چه بود کی بشناسی اول و آخر که چه بود هرحکم که کردهاند در اول کار آگاه شوی در دم آخر که چه بود
شیر اجلت چو درکمین خواهد بود در خاک فتادنت یقین خواهد بود در دور زمان مساز املاک و بدان قسمت ز زمان دو گز زمین خواهد بود
آن ماه که از کنار شد بیرونم در ماتم او کنار شد پر خونم دوشش دیدم به خواب در خفته به خاک گفتم چونی گفت چه گویم چونم
چون جان دلم ز سیر چون برق شدند مستغرق او ز پای تا فرق شدند این فرعونان که در درونم بودند از بس که گریستم همه غرق شدند
دردا که دلم بوی دوایی نشنود در وادی عشق مرحبایی نشنود وز قافلهای که اندرین بادیه رفت عمری تک زد بانگ درایی نشنود
تیر طلب عشق روان می انداز از زه چه کنی فرو کمان می انداز گر تیر تو اکنون به هدف می نرسد آخر برسد تو همچنان می انداز
جانی دارم عاشق و شوریده و مست آشفته و بی قرار نه نیست نه هست طفلی عجب است جان بی دایه من خو باز نمیکند ز پستان الست