شمارهٔ ۱
از بس که امید و بیم میبینم من از هر دو دلی دو نیم میبینم من چندان که به سر کار در مینگرم استغنایی عظیم میبینم من

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
از بس که امید و بیم میبینم من از هر دو دلی دو نیم میبینم من چندان که به سر کار در مینگرم استغنایی عظیم میبینم من
چندین در بسته بی کلیدست چه سود کس نام گشادن نشنیدست چه سود پیراهن یوسف است یک یک ذره یوسف ز میانه ناپدیدست چه سود
نه همچو منت به مهر یاری خیزد نه نیز چو من به روزگاری خیزد من خاک تو و تو میدهی بر بادم ترسم که میان ما غباری خیزد
خورشید رخت ملک جهان می بخشد در سخنت گنج نهان می بخشد صد جان یابم از غم عشقت هر روز گویی که غم عشق تو جان می بخشد
دوش آمد و برگشاد صد پرده راز در پرده دل جلوهگری کرد آغاز در داد ندا که ای ز ما مانده باز برخیز ز پیش و خانه با ما پرداز
چون روی تو در همه جهان روی کراست بی روی تو یک مو سر جان روی کراست خورشید ز خجلت رخت پشت بداد میگشت به پهلو که چنان روی کراست
هر روز سر زلف تو کاری نهدم در حلقه خویش باکناری نهدم چشم تو که خار مژه در جان شکند هر لحظه ز مژگان تو خاری نهدم
بر لب خط فستقیش پیوسته بماند و آن پسته دهان با جگری خسته بماند ازتنگی پسته مغز را گنج نبود از پوست بجست و بر در بسته بماند
لعلت که خجل کرد گل رعنا را از پسته نمود خال مشک آسا را میخواستم از پسته سبزت شکری تو بر در بسته خط نوشتی ما را
گفتم که ترا عقل مه تابان گفت گفتا که ز دیوانگی و نقصان گفت گفتم که میان تست این یا مویی گفتا که درین میان سخن نتوان گفت
گر خورشیدی چرخ برینت نرسد ور جمشیدی روی زمینت نرسد گفتی که مرا ناز رسد بر همه کس تا چند کنی ناز که اینت نرسد
عشقت که به صد هزار جان ارزانی است بحری است که موج او همه حیرانی است تا لاجرم از عشق تو همچون فلکی سر تا سر کارم همه سرگردانی است
خون من خاکی که بریزد آخر با خاک به خونی که ستیزد آخر در خون دلم مشو که من خاک توام از خون کفی خاک چه خیزد آخر
خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی با اهل صفا همدم و همدرد شوی غایب مشو از درد دل خویش دمی مستحضر درد باش تا مرد شوی
ما رندان را حلقه به گوش آمده ایم ناخورده شراب در خروش آمده ایم دست از بد و نیک و کفر و اسلام بدار دردی در ده دردنوش آمده ایم
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده بلبل ز جمال گل طربناک شده در سایه گل نشین که بس گل که ز باد بر خاک فرو ریزد و ما خاک شده
ای صبح به یک نفس سبق چون بردی روشن به شب تیره شبیخون بردی دعوی کردی که صادقم دم دادی کاذب بودی به خنده بیرون بردی
بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست بس آتش و خون که در جگر از تو مراست در عشق تو یکتا صفتم لیک چو شمع در هر تویی سوز دگر از تو مراست
شمع آمد و گفت هر دم آتش بیش است وامشب تنم از گریه به روز خویش است گر میگریم به زاری زار رواست تا غسل کنم که کشتنم در پیش است
پروانه به شمع گفت ای در سر سوز هر لحظه مرا به شیوه دیگر سوز گر کار مرا هیچ سری پیدا نیست پیداست سر کار ترا کمتر سوز
ای دوست بدان کاین فلک پیروزه از حلقه جمع ما کند دریوزه هر کس که کشد دمی ازین پستان شیر بالغ گردد گرچه بود یک روزه
ای از تو فلک بی خور و بی خواب شده وز شوق تو سرگشته چو سیماب شده هر دم ز تو صد هزار دل خون گشته دل کیست که صد هزار جان آب شده
در امت تو اگر مطیعی نبود بر پشتی چون تویی بدیعی نبود شاید که ز بیم معصیت خون گرید آن را که بحق چون تو شفیعی نبود
خود را سوی خود رهگذری باید کرد وین کار قوی نه سرسری باید کرد هر چیز که هست هر یکی آیینه ست در آینه ها جلوه گری باید کرد