شمارهٔ ۱۱
با اینهمه اختلاف و تمییز که هست ماییم همه جز همه آن نیز که هست اسرار وجود ماست هرچیز که بود اطوار شهود ماست هرچیز که هست

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
با اینهمه اختلاف و تمییز که هست ماییم همه جز همه آن نیز که هست اسرار وجود ماست هرچیز که بود اطوار شهود ماست هرچیز که هست
در عالم پر علم سفر خواهم کرد وز عالم پر جهل گذر خواهم کرد در دریایی که نه فلک غرقه اوست چو غواصان قصد گهر خواهم کرد
ای پرده پندار پسندیده تو وی وهم خودی در دل شوریده تو هیچی تو و هیچ را چنین میگویی به زین نتوان نهاد در دیده تو
تا کی گردی ای دل غمناک به خون از هستی خویش پاک شو پاک کنون سی سال ز خویش خاک میکردی باز دردا که نکردهای سر از خاک برون
از آرزوی یقین چو مینتوان زیست بر خلق بباید ای خردمند گریست کاینجا که بود هیچ نمیداند کیست وانجا که رود حال نمیداند چیست
با ما بنشین که هر دو همدم بودیم با یکدیگر پیش ز عالم بودیم ای آنکه هزار ماه در تو نرسد گویی که هزار سال با هم بودیم
هر چند ز ننگ خود خبردار نهایم از دوستی خویش سرانداز نهایم عمریست که چون چرخ درین میگردیم یک ذره هنوز واقف راز نهایم
از آتش شهوت جگرم می سوزد وز حرص همه مغز سرم می سوزد چون پاک شود دلم چو این نفس پلید هر لحظه به نوعی دگرم می سوزد
هرگاه که سر معرفت یابی باز هر لحظه هزار منزلت یابی باز چه سود که خویش را به صورت یابی کار آن باشد که در صفت یابی باز
ای دل تبع دنیی غدار مشو همچون کرکس از پی مردار مشو چون خلق جهان بدو گرفتار شدند تو گر مردی بدو گرفتار مشو
آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد دیوانه یکبارگیم خواهد کرد کس نیست به بیچارگی من امروز که چاره بیچارگیم خواهد کرد
جانا دل من خویش به دریا انداخت خود را به بلا بر سر غوغا انداخت اندوه همه جهان به تنهایی خورد پس شادی اگر هست به فردا انداخت
گر بحرنهای ز جوش بنشین آخر بی مشغله و خروش بنشین آخر گر نام و نشان خویش گویی برگو ور وقت آمد خوشی بنشین آخر
گر مرد رهی راه نهان باید رفت صد بادیه را به یک زمان باید رفت گر میخواهی که راهت انجام دهد منزل همه در درون جان باید رفت
گر میخواهی که باشدت خوش آنجا از تفرقه پاک رخت جان کش آنجا سر تا پای تو غرق آتش آنجا بهتر بودت که دل مشوش آنجا
چون در ره دین نیامدی در دستم برخاستم و به کافری بنشستم و امروز نه کافر نه مسلمانم من دانی چونم چنانکه هستم هستم
گر در سفر یگانگی خواهی بود از جمع چرا کرانگی خواهی بود ور تو پر و بال خویش خواهی برید ای بس که چو مرغ خانگی خواهی بود
چون مردن تو چاره یکبارگی است مردانه بمیر این چه بیچارگی است تو خون و نجاستی و مشتی رگ و پی انگار نبود این چه غم خوارگی است
دیرست که جان خویشتن میسوزم وز آتش جان چو شمع تن میسوزم ای کاش شد آمدم نبودی که مدام تا آمدم از بیم شدن میسوزم
هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر هر فتنه که ساکن است انگیخته گیر وین روی چو ماه آسمانت بدریغ از صرصر مرگ در زمین ریخته گیر
ای ماه زمین به برج افلاک شدی یا رب که چه پاک آمدی و پاک شدی ناخورده در آتش جوانی آبی چون باد درآمدی و برخاک شدی
هر چند که پشت و روی دارم کاری از دیده خویش تازه رویم باری رویم که ز آب دیده دارد ادرار هر لحظه مراتازه کند ادراری
عمری بدویدم از سر بیخبری گفتم که مگر به عقل گشتم هنری تا آخر کار در پس پرده عجز چون پیرزنان نشستهام زارگری
جانا نه نکو نه نانکو آمدهام در یکتایی هزار تو آمدهام هرچند که از کوی خودم راندهای آخر نه به کوی تو فرو آمدهام