شمارهٔ ۱۲
شمع آمد و گفت عزت من بنگر در زیر نهاده شمعدان طشتی زر چون گوهر شبچراغم آمد آتش افتاد ازان طشت چو گوهر با سر

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شمع آمد و گفت عزت من بنگر در زیر نهاده شمعدان طشتی زر چون گوهر شبچراغم آمد آتش افتاد ازان طشت چو گوهر با سر
پروانه به شمع گفت چندی سوزم شمعش گفتا سوختنت آموزم تو پر سوزی به یکدم و من همه شب میسوزم و میگریم و میافروزم
چون چنگ همه خروش میباید بود چون بحر هزار جوش میباید بود ای هم نفسان بسی بگفتیم و شدیم زیرا که بسی خموش میباید بود
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز سر رشته خوددر دوجهان یابد باز در راه تو هر که نیم جانی بدهد از لطف تو صد هزار جان یابد باز
هم چار گهر چاکر دربان تواند هم هفت فلک حلقه ایوان تواند جانهای جهانیان درین حبس حواس اجراخور نایبان دیوان تواند
چیزی که دمی نه تو درآنی و نه من کیفیت آن نه تو بدانی و نه من گر برخیزد پرده پندار از پیش او ماند و او نه تو بمانی ونه من
گر هست دلی ز عشق دیوانه به است چه عشق کدام عشق افسانه به است روزی دو ز خانه رخت بردیم برون با خانه شدیم زانکه هم خانه به است
بستیم میان و خون دل بگشادیم پندار وجود خود ز سر بنهادیم ما را چه کنی ملامت ای دوست که ما در وادی بینهایتی افتادیم
شایسته این هوس نهای تو چه کنی در بیقدری چون مگسی باشی تو خود را چو تو هیچ کس نهای تو چه کنی آخر تو که باشی که کسی باشی تو
هم راه تن و هم ره جان او گیرد هر ذره که هست در میان او گیرد از خویش چو در هستی او گم گردی پیش نظرت همه جهان او گیرد
این درد چه دردیست که درمانش نیست وین راه چه راهیست که پایانش نیست هان ای دل سرگشته بدین وادی صعب تا چند فرو روی که پایانش نیست
ای آن که به قدر برتر از افلاکی میپنداری کانچه تویی از خاکی در خویش غلط مکن بیندیش و بدانک ذاتی عجبی و جوهری بس پاکی
هم عقل درین واقعه مضطر افتاد هم روح ز دست رفت و بر سر افتاد گفتم که گشایم این گره در سی سال بود آن گره و هزار دیگر افتاد
دل را که نه دنیا و نه دین می بینم با نفس پلید همنشین می بینم چون شیری شد مویم و در هر بن موی صد شیر و پلنگ در کمین می بینم
ای مرد فسرده راز مینشناسی یک نکته به جز مجاز مینشناسی مردی خرفی بماندهای بر سر کوی کوری و کری و باز مینشناسی
ای دل ای دل غم جهان چند خوری و اندوه به لب آمده جان چند خوری در گوشه گلخنی که پرخوک و سگند این لقمه که آتش به از آن چند خوری
دردا که ز درد ناکسی میمیرم در مشغله مهوسی میمیرم هر روز هزار گنج مییابم باز اما به هزار مفلسی میمیرم
در راه تعب ترک طرب باید کرد وین نفس پلید را ادب باید کرد ور در طلبی دریغ نیست از گفتار چندانکه ببایدت طلب باید کرد
چون لوح دل از دو کون بستردم من دو کون به زیر پای بسپردم من ای بس سخنی را که سرم کردی گوی آمد به گلویم و فرو بردم من
رعنایی و نازکی رها باید کرد مردانه مخنثی قضا باید کرد جان را سپر تیر قضا باید کرد دل را هدف تیر بلا باید کرد
دیوانه اگر مقید زنجیرست سر تا سر کار او همه تقصیرست تا شیوه تو تصرف و تدبیرست یک یک چیزت که هست دامنگیرست
چون من مگسم سایه طوبی چکنم با عقبه نفس عزم عقبی چکنم گویند درین راه چه خواهی کردن نه دل دارم نه دین نه دنیی چکنم
در عشق دلی خراب چتواند کرد بیخویشتنی صواب چتواند کرد انصاف بده که ذرهای سایه محض در پرتو آفتاب چتواند کرد
بر لوح دلت نقش دو عالم رقم است رو لوح بشوی و ز ناحق دودم است ور با عدمت برند اصلت عدم است انگار نزادهای بمیر این چه غم است