شمارهٔ ۱۳
زان میترسم که در بلام اندازند همچون گویی بی سر و پام اندازند روزی صد ره بمیرم از هیبت آنک تا بعد از مرگ در کجام اندازند

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
زان میترسم که در بلام اندازند همچون گویی بی سر و پام اندازند روزی صد ره بمیرم از هیبت آنک تا بعد از مرگ در کجام اندازند
ای آنکه ز نفس شوم در آکفتی وز آرزوی روی بتان در تفتی انگار که هرچه آرزو میکندت دریافتی و گذاشتی و رفتی
بر خاک تو چون بنفشهام سر در بر بیبرگ گلت چو حلقه ماندم بر در گر از سر خاک تو بگردانم روی بادا ز سر خاک تو خاکم بر سر
آن دل که نشان غمگساری میجست خون گشت و نیافت روزگاری میجست وان خون همه در کنار من ریخت ز چشم کو نیز ز چشم من کناری میجست
از حادثه آب و گلم هیچ آمد وز واقعه جان و دلم هیچ آمد حاصل به هزار حیله کردم همه چیز تا زان همه چیز حاصلم هیچ آمد
روزی که ز خود شوی توناچیز آخر توحید رهاندت ز تمییز آخر بسیار کشیدیم و دگر در پیشست آری جانا بگذرد این نیز آخر
در هر دو جهان گر آرزویی جویم از وصل تو قدر سر مویی جویم راه از همه سوی کردهام گم بی تو راهی به تو از کدام سویی جویم
سرگشته روز و شبم آنجا که منم دلسوخته جان بر لبم آنجا که منم تو فارغی آنجا که تویی از من و من تا آمدهام میطپم آنجا که منم
ای دل ز پی دلیل نتوانی شد مور ی تو حریف پیل نتوانی شد چون از مگس لنگ کمی بیش نه یی هم کاسه جبرییل نتوانی شد
در کوی تو جان گوشه نشین میدانم وز زلف تو عقل خوشه چین میدانم بیدار نشستهای چنین میدانم در خواب کنی مرا یقین میدانم
هر شب که نیاوری شبیخون غمت بنشینم و خوش همی خورم خون غمت تو شادبزی که در هوای غم تو کاری دگرم نماند بیرون غمت
دوش آمد و گفت خویش را دشمن باش در تیرگی اوفتاده روشن باش از خویش چو خشنود نبودی نفسی بیخویشتن آی و یک دمی با من باش
گر پرده ز روی دلستان برگیری هر پرده که هست در جهان برگیری چون زندگی از عشق تو داریم همه وقت است که این بدعت جان برگیری
از زلف شکن بر شکنت میترسم وز نرگس مست پرفنت میترسم من میخواهم که راه گیرم در پیش از غمزه چشم رهزنت میترسم
چون خط تو باعث گنه خواهد شد هر روز هزار دل ز ره خواهد شد زین شیوه که خط تو محقق افتاد دیوان من از خطت سیه خواهد شد
ای ماه به چهره یا گلی یا سمنی وز خوش بویی شکوفه یا یاسمنی شیرین لب و پسته دهن و خوش سخنی المنة لله که به دندان منی
تا چند مرا سوخته خرمن نگری وز دوستیت به کام دشمن نگری تو ناقد عاشقانی و رویم زر آخر به زکات چشم در من نگری
آن راز که دل به دیده میگوید باز و آن چیز که گم نکرد میجوید باز تا کرد دلم درد ترا مرهم صبر دردی دگر ازتو روی میشوید باز
جانا دل من زیر و زبر خواهد شد در پای غمت عمر بسر خواهد شد دم دم به دمی که نیم جانی است گرو خوش خوش به سر کارتو درخواهد شد
در عشق خلاصه جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صدواقعه روزفزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه
تا در بنه خویش مقام است ترا سودا چه پزی که کار خام است ترا تا صاف نگردد دلت از هر دوجهان دردی خرابات حرام است ترا
گل بین که گلاب ابر میدارد دوست وز خنده چو پسته مینگنجد در پوست تا باد صبا بر سر گل مشک افشاند مینازد از آن باد که اندر سر اوست
ای صبح چرا اسب ستیز انگیزی یعنی به دمی آتش تیز انگیزی گر دم زنی امشب که شب خلوت ماست همچون دم صور رستخیز انگیزی
بر خویش بسی چو شمع بگریسته ام تا بی تو چرا به خویش نگریسته ام بی سوز تو چون شمع فرو مردم من چون شمع مگر ز سوز می زیسته ام