شمارهٔ ۱۵
گر قصد فلک کنم به پیشان نرسم ور عزم زمین کنم به پایان نرسم دانم که پس و پیش ز هم مسدود است گر جان بدهم به گرد جانان نرسم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
گر قصد فلک کنم به پیشان نرسم ور عزم زمین کنم به پایان نرسم دانم که پس و پیش ز هم مسدود است گر جان بدهم به گرد جانان نرسم
گر تو سر مویی سر من داشتیی چون موی مرا تافته بگذاشتیی آخر روزی با من حیران مانده نومید نیم بوکه کنی آشتیی
از چشم خوشت بسی شکایت دارم وز لعل لبت بسی حمایت دارم چون من بندانم که بداند آخر تا با تو ز تو من چه حکایت دارم
یک روز به صلح کارسازی میکن یک روز به جنگ سرفرازی میکن چون از پس پرده سر بدادی ما را در پرده نشین و پرده بازی میکن
دل گم شد و در ره الاهی استاد در بادیه نامتناهی استاد هان ای دل بیقرار عمری رفتی تا چند روی تو چون نخواهی استاد
چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد پنداشت غمت بسر توان آسان برد و امروز به دستیم برون آمدهای کاین دست به هیچ رو به سر نتوان برد
درد تو که در دلم به جای جان بود درمان من عاشق سرگردان بود چون درد تو از پرده دل روی نمود چون در نگریستم همه درمان بود
دوش آمد و گفت روز و شب غمناکی تا بنشستی بر در ما بی باکی دستی که به دامن وصالت نرسد در گردن خاک کن که مشتی خاکی
تا دیده بر آن عارض گلگون افتاد چشمم ز سرشک چشمه خون افتاد هر راز که در پرده دل پنهان بود باخون جگر ز دیده بیرون افتاد
از زلف تو دل چو در عقابین افتاد نقدش همه از نرگس تو عین افتاد و آخر حجر الاسود خالت چو بدید از ابرویت به قاب قوسین افتاد
از پسته تو سبزه خط بر رسته است یا مغز ز پسته تو بیرون جسته است بررسته دگر باشد و بربسته دگر این طرفه که بررسته تو بربسته است
آنجا که سر زلف تو جانها ببرد جانها چو غباری به جهانها ببرد وانجا که لب لعل تو جان باز دهد سرگردانی ز آسمانها ببرد
جانا چو ز سر تا قدمت جمله نکوست سر تا قدم جهان ترا دارم دوست من بی تو همه مهر تو دارم در مغز تو با من مهربان چه داری در پوست
از درد منت اگر خبر خواهد بود درمان ز توام درد دگر خواهد بود درمان چکنم درد ترا چون هر روز دردی که ز تست بیشتر خواهد بود
جان گرد تو از میان جان میگردد تن در هوست نعره زنان میگردد وان دل که ز زنجیر سر زلف تو جست زنجیر گسسته درجهان میگردد
ای قوم اگر همدم این مسکینید ماتم زدهای بر سر من بگزینید وی جمله ذرات جهان میبینید تا حشر به ماتم دلم بنشینید
از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت روزی صد ره به دست خود خود را کشت جامی دو می مغانه خواه از زردشت تا باز کنم قبای آدم از پشت
گل گفت اگرچه ابر صدگاهم شست آن دست همی ز عمر کوتاهم شست بلبل بر گل ازین سخن زار گریست یعنی همه روز خون به خون خواهم شست
دوش از بر من یار گریزان میرفت ناکرده صبوح صبح خیزان میرفت صبح از لب او خنده زنان میآمد شب از چشمم ستاره ریزان میرفت
ای رفته به آسمان نفیرم بی تو یک لحظه قرار مینگیرم بی تو تو شمع منی بیا و میسوز مرا کان دم که نسوزیم بمیرم بی تو
شمع آمد و گفت چند سرگشته شوم آن اولیتر که با سررشته شوم هرچند که بینفس زدن زنده نیم تا در نگری به یک نفس کشته شوم
پروانه به شمع گفت دمسازی من میبینی و میکنی سراندازی من با این همه گرچه نیست با جان بازی در عشق تو کس نیست به جانبازی من
درویشی را به هر چه خواهی ندهم وین ملک به ماه تا به ماهی ندهم چون صحت و امن و لذت علمم هست تنهای را به پادشاهی ندهم
نه عقل به کنه لایزال تو رسد نه فکر به غایت جمال تو رسد در کنه کمالت نرسد هیچ کسی کوغیر تو کس تا به کمال تو رسد