شمارهٔ ۱۶
آن کی آید در اسم شب خوش بادت نه جان بود و نه جسم شب خوش بادت جز هستی و نیستی نمیدانی تو وان نیست ازین دو قسم شب خوش بادت

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آن کی آید در اسم شب خوش بادت نه جان بود و نه جسم شب خوش بادت جز هستی و نیستی نمیدانی تو وان نیست ازین دو قسم شب خوش بادت
صعب است به ذرهای نگاهی کردن زان ذره رهی نامتناهی کردن جانان چو گشاده کرد بر جان آن راه گفتم چه کنم گفت چه خواهی کردن
این قالب اگر بلند دیدی ور پست مغرور مشو به پیش این خفته و مست برخیز بمردی که درین جای نشست خوابیست که مینمایدت هرچه که هست
مرد آن باشد که هر نفس پاکتر است در باختن وجود بیباکتر است مردی که درین طریق چالاکتر است هرچند که پاکتر شود خاکتر است
دردا که به جز درد مرا کار نبود وز مه ده و ده کسی خبردار نبود عمری رفتم چو راه بردم به دهی خود در همه ده نشان دیار نبود
بندیش که بر زمین نهای آن که تویی واجرام فلک نشین نهای آن که تویی چون جوهر تو به چشم سر نتوان دید در خود منگر که این نهای آن که تویی
دل در پی راز عشق دلمرده بماند وان راز چنانکه هست در پرده بماند هر ساز که ساختم درین واقعه من در کار شکست و کار ناکرده بماند
این نفس کم انگاشته آید آخر تا چند سر افراشته آید آخر ای بس که فرو داشته ام این سگ را تا بوکه فرو داشته آید آخر
چون حوصله نیست تا خبر خواهد شد یک قطره ز صد بحر گهر خواهد شد از دریایی که وصف آن نتوان کرد جاوید همی آب بدر خواهد شد
جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید تن رفت و به هیچ کامرانی نرسید وین غمکش شبرو که دلش میخوانند هرگز روزی به شادمانی نرسید
ای آن که به کلی دل و جان داده نه ای در ره چو قلم به فرق استاده نه ای چندان که ملامتم کنی باکی نیست تو معذوری که کار افتاده نه ای
از جزو به سوی کل سفر باید کرد وز کل به کل نیز گذر باید کرد چون هر کل و هر جزو بدیدی و شدی آنگاه به کل کل نظر باید کرد
هر چند که نیست هیچ از حق خالی سر در کش و دم مزن چرا مینالی کان را که فرو شود به گنجی پایی سر بر سر آن گنج برندش حالی
تا چند ز نیستی و هستی ای دل در هر دویکی مقام ورستی ای دل در بعد اگر رونده خواهی بودن به زانکه به قرب در باستی ای دل
آن را که بخود بر سر یک موی سر است مجهولی او مفرحی معتبر است کم شو تو که تا ماندهای یک سر موی پیری طلبیدنت خطر در خطر است
ای تن دل ناموافقت میداند وز روی و ریا منافقت میداند هر فعل که میکنی بد و نیک مپوش گو خلق بدان چو خالقت میداند
ای دوست ز اندوه دل ریش چه سود پیش از من و تو چو رفت از پیش چه سود صد سال و هزار سال اگر سارخکی بر سندانی همی زند خویش چه سود
چون بسیارست ضعف در ایمانت هرگز نبود حدیث مرگ آسانت چندین مگری ز مرگ اگر جان داری کان میباید که باز خندد جانت
چون نیست طریقی که به مقصود رسم آن به که به نابودن خود زود رسم چون هر روزی به زندگی میمیرم گر مرگ در آیدم به بهبود رسم
دو چشم ز اشک خیره میباید کرد از بس که غمم ذخیره میباید کرد تا چند به آب پاک روشن داریم رویی که به خاک تیره میباید کرد
رفتی تو و خون جگریست از تو مرا جان بر لب و دل پر خطریست از تو مرا یک موی ندارم که نه آغشته تست بر هر مویی نوحه گریست از تو مرا
هر سیل که از خون جگر خواهد خاست در وادی عشق راهبر خواهد خاست هر خوش دلیی که آن ز پندار نشست بگری که همه بگریه بر خواهد خاست
در حیرت و سودا چه توانم کردن با این همه غوغا چه توانم کردن چون جمله بسوختند و کس هیچ نکرد من سوخته تنها چه توانم کردن
عشق تو که همچو آتشم می آید در خورد دل رنج کشم می آید در بیم تو و امید تو پیوسته زیر و زبر آمدن خوشم می آید