شمارهٔ ۱۸
پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست در پیرهن و کفن ترا خواهم خواست گر خواهم و گرنه از توام نیست گزیر گر خواهی وگرنه من ترا خواهم خواست

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست در پیرهن و کفن ترا خواهم خواست گر خواهم و گرنه از توام نیست گزیر گر خواهی وگرنه من ترا خواهم خواست
دوش آمد و گفت بی قراری شب و روز بیکار نشسته در چکاری شب و روز هرگز نگشایم در تو لیک بدانک جز حلقه زدن کارنداری شب و روز
تا حلقه آن زلف مشوش دیدم دل را به میانه در کشاکش دیدم تا روی چوآتش تودیدم از دور دور از رویت به چشم آتش دیدم
گفتم کس را روی تو و موی تو نیست تیر مژه و کمان ابروی تو نیست چشمش به زبان حال گفتا از تیر مگریز که این کمان به بازوی تو نیست
دوش آمد و گفت آمده ام حور سرشت تاختم کنم ملکت حوران بهشت گفتم به خطی سرخ بر آن زیر نویس رویش به خطی سبز در آن زیر نوشت
بر شاخ دل شکسته یک برگم نیست کز بی برگی بتر ز صد مرگم نیست بی دانه چگونه برگ باشد آخر بی دانه نار لب تو برگم نیست
بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز بر آتش و چشمم آب پالای هنوز بر خاک نشسته بادپیمای هنوز آبم شد و آتش تو بر جای هنوز
چون حسن و جمال جاودان داری تو شور دل و شیرینی جان داری تو چون این داری و جای آن داری تو بس سرگردان که در جهان داری تو
تا عشق نشست ناگهی در سر من برخاست ازین غم دل غم پرور من هرگز به چه باز آید مرغ دل من تا بازآید برین که رفت از بر من
برخاست دلم چنانکه در غم بنشست وز شیوه جست و جوی عالم بنشست از درد دلم یکی بگفتم به جهان ذرات جهان جمله به ماتم بنشست
خواهی که ز خود به رایگان باز رهی فانی شوی و به یک زمان باز رهی یک لحظه به بازار قلندر بگذر تا از بد و نیک دو جهان باز رهی
گل گفت که تا چشم گشادند مرا دیدم که برای مرگ زادند مرا هر چند که صد برگ نهادند مرا بی برگ به راه سر بدادند مرا
ای شب تو طریق زلف جانان داری یعنی نتوان گفت که پایان داری ای صبح مرا جان به لب آمد امشب آخر نفسی بزن اگر جان داری
ای کاش هزار موی بشکافتمی وز تو سر یک موی خبر یافتمی گر عشق رخ تو نیستی آتش صرف چون شمع کی از سوز تو سر تافتمی
شمع آمد و گفتا من مجنون باری ننهم قدمی ز سوز بیرون باری چون بر سرم آتش جهان افروز است بالا دارد کار من اکنون باری
چون شمع جمال خود به پروانه نمود پروانه ز شوق او فرود آمد زود شمعش گفتا چه بود گفت آمدهام تا جمله تو باشم و نمییارم بود
گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد گه یک سخنم هزار جان میگیرد چندان که ز دریا دلم آب حیات بر میکشم آب جای آن میگیرد
نه لایق کوی تست سیری که بود نه نیز موافقست خیری که بود یک ذره خیال غیر هرگز مگذار کافسوس بود خیال غیری که بود
جایی که درو نه شیب ونه بالا بود نه جسم و جهت نه جنبش اجزا بود هر چیز که جست مرد جوینده بسی چون آنجا شد همه تمام آنجا بود
عمری به طلب در همه راهی گشتیم با شخص چو کوه همچو کاهی گشتیم از خانه برون رفته گدایی بودیم با خانه شدیم و پادشاهی گشتیم
جانت به گو تنی در افتاد و برفت جمشید به گلخنی در افتاد و برفت از موت و حیات چند پرسی آخر خورشید به روزنی در افتاد و برفت
تا چند به خود درنگری چندینی در هستی خود رنج بری چندینی یک ذره چو وادید نخواهی آمد خود را چه دهی جلوهگری چندینی
دردا که ز خود بیخبرم باید مرد آغشته به خون جگرم باید مرد چون زندگی خویش نمییابم باز هر روز به نوعی دگرم باید مرد
گر مرغ دلت کار روش ساز کند درج دل تو خزینه راز کند ور پر ندهی ز نور معنی او را چون بشکند این قفس چه پرواز کند