شمارهٔ ۲۳
ای پیش تو صد هزار جان یک سر موی در قرب تو هفت آسمان یک سر موی چون یک سر موی از دو جهان نیست پدید جز تو نبود در دو جهان یک سر موی

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ای پیش تو صد هزار جان یک سر موی در قرب تو هفت آسمان یک سر موی چون یک سر موی از دو جهان نیست پدید جز تو نبود در دو جهان یک سر موی
هر جان که به بحر رهنمون اندوزد بیرون رود از خویش درون اندوزد یک ذره شود دو کون در دیده او وان ذره ز ذرگی برون اندوزد
از فوق ورای آسمان بودم من وز تحت زمین بیکران بودم من عمریم جهان باز همی خواند به خویش چون در نگریستم جهان بودم من
هر چند که نیستی کمت خواهد بود صد ساله برای یک دمت خواهد بود یک روزه وجود را که بنیاد منی است تا روز قیامت عدمت خواهد بود
آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت ور مرغ شوی به بال و پر نتوان رفت از عقل برون آی اگر جان داری کاین راه به عقل مختصر نتوان رفت
چون عمر بشد زاد رهم از چه کنم تدبیر گشاد گرهم از چه کنم چون از چه کنم هیچ نخواهد آمد آخر چه کنم تا برهم از چه کنم
هر دیده که راه بینشانی نشناخت در پرده بماند و زندگانی نشناخت هر چند که جاوید بقاییش دهند میدان که بقاء جاودانی نشناخت
دل واله و عقل مست و جان حیران است وین کار نه کار دل و عقل و جان است ای بس که بگفتهاند در هر بابی پس هیچ نگفتهاند آن کاصل آن است
بد چند کنی کار نکو کن بنشین سجاده تسلیم فرو کن بنشین در خانه استخوانی آخر با سگ نتوانی زیست دفع او کن بنشین
دل در طلب وصال تو جان میباخت در کافری زلف تو ایمان میباخت چون محو همی گشت ز پیدایی تو در دیده ز تو عشق تو پنهان میباخت
امروز منم به جان و تن درمانده هم من به بلا و رنج من درمانده شوریده دلی هزار شور آورده بیخویشتنی به خویشتن درمانده
هرکاو سخنی شنود یکبار از من بنشست به صد هزار تیمار از من کو مستمعی که بشنود یک ساعت صد درد دلم به زاری زار از من
تا چند زنی منادی ای سر که فروش بیزحمت لب شراب تحقیق بنوش تا چند زنی ای زن برخاسته جوش در ماتم این حدیث بنشین و خموش
در عشق تو هر دلی که مردانه بود در سوختن خویش چو پروانه بود تا کی ز بهانه همچو پروانه بسوز در عشق بهانه جستن افسانه بود
بی فکر دلی که هست خرم دارش نقد دو جهان جمله مسلم دارش در هر که نماند هیچ اندیشه و درد دریای حقیقت است محکم دارش
هر چند که رنج بیشتر خواهی برد هر پی که بری تو بیخبر خواهی برد گاهی سر او داری و گاهی سر خود چون با دو سر این راه بسر خواهی برد
تا رخت وجودت به عدم در نکشند هر کار که کرده شد بهم درنکشند سر بر خط لوح ازلی دار و خموش کز هر چه قلم رفت قلم در نکشند
دردا که به درد ناگهان خواهی شد دل سوخته در فراق جهان خواهی شد گر خاک جهان بر سر خود خواهی ریخت با باد به دست از جهان خواهی شد
نه از تن خود به هیچ خشنودم من نه یک نفس از هیچ بیاسودم من ز اندیشه بیهوده بفرسودم من آخر چو نبودهام چرا بودم من
دل کز سر عمر سرنگون بر میخاست از هر مویش چشمه خون بر میخاست این بلبل روح بر سر گلبن جسم از بهر چه مینشست چون بر میخاست
گفتم همه عمر نازنینت بینم امروز چه گونه در زمینت بینم ای در دل خاک خفته خون کرده دلم کی دانستم که این چنینت بینم
چون درد دلم تو میپسندی بسیار تن در دادم به دردمندی بسیار چون خنده همی آیدت از گریه من زان میگریم تا تو بخندی بسیار
که گفت ترا که راه اندوهش گیر یا شیوه عاشقان انبوهش گیر آنجا که درو هزار عالم هیچ است یک ذره کجا رسد تو صد کوهش گیر
کو پای که از دست تو بگریختمی کو دست که در پای تو آویختمی ای کاش هزار جانمی تا هر دم در خاک قدمهای تو میریختمی