بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون
سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گ...
سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چر...
سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب ...
سالک از خورشید چون آگاه شد عاقبت برخاست پیش ماه شد گفت هان ای چشمه افروخته بر منازل روز و شب آموخته هر زمان در منزلی دیگر روی گه به پا آیی و گه با سر شوی هر سر مه می شوی نو از کمال...
سالک دل مرده درمان طلب پیش روح الله آمد جان به لب گفت ای روح مجرد ذات تو زندگی در زندگی آیات تو تا ابد فتح و فتوح مطلقی از قدم تا فرق روح مطلقی پرتو خورشید عکس جان تست آب حیوان دست...
سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان...
الا ای جان و دل را درد و دارو تو آن نوری که کم تمسسه نارو ز روزن های مشکاتی مشبک نشیمن کرده بر شاخی مبارک تو در مصباح تن مشکوة نوری ز نزدیکی که هستی دور دوری زجاجه بشکن و زیتت فرور...
سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو...
سالک آمد پیش آب پاک رو گفت ای پاکیزه چالاک رو در جهان از تست یک یک هر چه هست وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست هرکجا سر سبزیی آثار تست تازگی کردن طریق کار تست سلسبیل وکوثر و رضوان تراست ...
سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده ...
سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قص...
حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را به یک دم از این صورت اگر بیرون ش...
سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر ...
سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو م...
سالک سلطان دل درویش زاد با سری پر خاک آمد پیش باد گفت ای جان پرور خلق آمده همدم و پیوسته حلق آمده هرکه عمری کامران دارد زتست زندگی هرکه جان دارد ز تست ره بسوی جان بحرمت میبری نور م...
سالک آمد پیش شیطان رجیم گفت ای مردود رحمن و رحیم ای در اول مقتدای خواندگان وی در آخر پیشوای راندگان ای به یک بیحرمتی مفتون شده وی به یک ترک ادب ملعون شده هفتصد باره هزاران سال تو ج...
سالک آمد پیش عرش صعبناک گفت ای سر حد جسم و جان پاک هفت گلشن نقطه پرگار تو هشت جنت غرقه انوار تو اولین بنیاد در عالم تویی واپسین جسمی که ماند هم تویی جسم و جان را کار پرداز آمدی جزو...
سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز...
سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت...
سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره ...
سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان از...
سالک آمد با دو چشم خون فشان چون زمین افتاد پیش آسمان گفت ای سلطان عالم آمده پای تا سر طاق و طارم آمده جمله در تو گم تو بالای همه جمله چون قطره تو دریای همه هم قوی دل هم قوی همت توی...
بدان ای پاک دین گر پاک آیی که آن ساعت که زیر خاک آیی قدم بیرون نهی از کوی دنیا نبینی نیز هرگز روی دنیا چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی دگر هرگز به دنیا در نیفتی به عقبی بارگاهی یابی از...
ترا در ره بسی ریگست ای دوست ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست ز یک یک ریگ اگر تو می کشی بار بسی به زانک از کوهی بیک بار هوا و کبر و عجب و شهوت و آز دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز همه سر ...