بخش ۱۹ - حكایت
بود بیچاره دلی مجنون شده دایما شوریده چون گردون شده بینوایی مفلسی بیچاره گشته او از خان و مان آواره ناتوانی بیدلی سودا زده هر دو عالم را بکل او پازده عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غر...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بود بیچاره دلی مجنون شده دایما شوریده چون گردون شده بینوایی مفلسی بیچاره گشته او از خان و مان آواره ناتوانی بیدلی سودا زده هر دو عالم را بکل او پازده عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غر...
منم یکتا که جمله دستگیرم بمیرانم تمامت من نمیرم منم حیی که دایم زنده باشم که بیخ بدکنش برکنده باشم ستانم داد مظلومان ز ظالم بذات خویش من پیوسته قایم جهان و هرچه در هر دو جهان است ب...
سر چه آرایی به دستار ای پسر گر توانی دل به دست آر ای پسر تا نگیری ترک عز و مال و جاه از همه بر سر نیایی چون کلاه نیست مردی خویشتن آراستن قصد جان کرد آنکه او آراست تن نیست در تن بهت...
بپای عشق باید رفتن این راه بنور علم شاید رفتن این راه بمقصد چون رسی هر دو رمیدند ترا بی هر دو اندر خود کشیدند چو علم کسبیت کردند غارت ترا بخشند علمی از اشارت عبارت زان لدنی کرد دان...
ز اصل کاف و نون گشتی تو پیدا در این روی زمین گشتی هویدا از آنجا آمدی بی جسم و بی جان در اینجا فاش گشتی راز خود دان تو نور جوهر ذات و صفاتی که از حضرت کنون عین حیاتی اگر خورشید لاهو...
آن امام دین و سنت آن مقتدای مذهب و ملت آن جهان درایت و عمل آن مکان کفایت بدل آن صاحب تبع زمانه آن صاحب ورع یگانه آن سنی آخر و اول امام به حق احمد حنبل رضی الله عنه شیخ سنت و جماعت ...
هی که را رنگی بود بی کر و فر بیشکی هر کس برو دارد نظر و آن کس را کاتشی در جان بود آتشش در جان چه باشد کارگر ترک چشمی هر کرا زد ناوکی دارد از دست زمانه در جگر هرچه من با عاشقان کردم...
سلیمان چون ز بلبل قصه بشنید بسی اندر فراق گل بنالید پس آنگه گفت مرغان هوا را که غیبت بود از بلبل شما را هر آنکس کو رود تنها به قاضی ز قاضی خرم آید گشته راضی سخن گفت برابر اتفاق است...
چنان مستم کنون در روی ساقی که درمستی نخواهم ماند باقی چنان مستم که پای از سر ندانم بجز ساقی در این رهبر ندانم چنان مستم که ساقی پیش بینم ولیکن دید ساقی خویش بینم چنان مستم درینجان ...
بدایه گفت دل بر خود نهادم ز پیش زخم چشم بد فتادم چو تو یارم شدی کارم برآمد متاعم را خریداری درآمد چو کار افتاده شد دلدادهیی را بجانی باز خر شهزادهیی را بر هرمز شو و چیزی درانداز مگ...
مر او را در جهان بس عاشقانند که بر وی هر زمان جانها فشانند مر او را عاشقان بسیار باشند سراسر واقف اسرار باشند همه در عشق او باشند مجنون بکلن رفته اند از خویش بیرون همه در عشق او با...
درنگر ای عارف صاحب نظر پاک مردان را جهان آمد بسر ای وصالت روشنایی در جهان ای وصالت هم عیان و هم نهان ای وصالت غمگسار مفلسان ای وصالت شمع جان بی کسان ای وصالت رهنمای سالکان ای وصالت...
آن مریدی پیش شیخ نامدار نام حق میگفت بیرون از شمار شیخ اورا گفت ای بس ناتمام نیست حق را در حقیقت هیچ نام زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست آن تویی و هرچه دانی آن نه اوست گر توصد در...
ظالمان کردند مردی را اسیر ریختند آبی برو چون زمهریر میزدندش چوب و او میگفت زار دست من گیر ای خدای کامگار شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه خادمی گفتش که ای سلطان راه گر از ایشانش شفاعت میکن...
کرد حاتم را سؤال آن مرد خام کز کجا آری تو هر روزی طعام گفت حاتم تا که جان دارم بجای هست قوت من ز انبان خدای مرد گفتش تو بسالوس و برنگ میکنی مال مسلمانان بچنگ روز و شب مال مسلمانان ...
دفن میکردند مردی را بخاک شد حسن در بصره پیش آن مغاک سوی آن گور و لحد میبنگریست بر سر آن گور برخود میگریست پس چنین گفت او که کاری مشکلست کاین جهان را گور آخر منزلست وان جهان را اولی...
این سخن نقلست در قوت القلوب زان بزرگ پای دین پاک از عیوب گفت هر روز ازملایک عالمی سوخته گردد ز نور حق همی ز ابتداتا انتهای روزگار چند دانی نسل آدم را شمار راست هم چندان بهر روزی مل...
سوی اسپاهان براه مرغزار باز میآمد ملکشاه از شکار مرغزاری ودهی بد پیش راه کرد منزل وقت شام آنجایگاه از غلامان چند تن بشتافتند بر کنار راه گاوی یافتند ذبح کردند و بخوردندش بناز آمدند...
در رهی میرفت هارون الرشید بود تابستان و آبی ناپدید تشنگی غالب شد و در تف و تاب چشم را بود ای عجب گربود آب عابدی گفتش که ای شاه جهان تشنگی چون برتو افتاد این زمان گر دلت از تشنگی گر...
گفت چون صحرا همه پربرف گشت رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت دید گبری را ز ایمان بی خبر دامنی ارزن درافکنده بسر برف میرفت و بصحرا میدوید دانه میپاشید و هرجا میدوید گفت ذوالنونش که ای د...
بود ذوالنون را مریدی پاکباز هم بمعنی اهل دل هم اهل راز در حضورش چل چله افتاده بود تا بچل موقف تمام استاده بود مدت چل سال جانی غرق راز پاسبان حجره دل بود باز نه درین چل سال حرفی گفت...
گرم شد یک روز شیخ بایزید گفت اگر خواهد خداوند مجید مدت هفتاد سالم را شمار من ازو خواهم شمار ده هزار زانکه سالی ده هزار ست از عدد تا الست ربکم گفته ست احد جمله را در شور آورد از الس...
پاک دینی گفت این نیکو مثل کانکه دنیا جست هست او چون جعل جمع میآرد نجاست را مدام گرد میگرداند آن را بر دوام در زحیر آن بود پیوسته او دل درآن سرگین بصد جان بسته او چون بگرداند گه از ...
بامریدان شیخی از راه دراز آسیا سنگی همی آورد باز از قضا بشکست آن سنگ گران شیخ را حالت پدید آمد بر آن جمله اصحاب گفتند ای عجب جان ازین کندیم ما در روز و شب هم زر و هم رنج ما ضایع بم...