بخش ۲۹ - در بیان چار چیز که چار چیزِ دیگر را میزاید
ای پسر هر کس که دارد چار چیز چار دیگر هم شود موجود نیز عاقبت رسوایی آید از لجاج خشم را نکند پشیمانی علاج بی گمان از کبر خیزد دشمنی حاصل آید خواری از کاهل تنی چون لجوجی در میان پیدا...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ای پسر هر کس که دارد چار چیز چار دیگر هم شود موجود نیز عاقبت رسوایی آید از لجاج خشم را نکند پشیمانی علاج بی گمان از کبر خیزد دشمنی حاصل آید خواری از کاهل تنی چون لجوجی در میان پیدا...
ره مردان طلب کن تا بدانی حقیقت جاودان یکتا بمانی ره مردان طلب تا دید یابی عیان ذات در توحید یابی ره مردان طلب تا جاودان تو بمانی تا جهان جان جان تو ره مردان طلب در نامرادی اگر تو ب...
آن نفس کشته مجاهده آن دل زنده مشاهده آن سالک حضرت ملکوت آن شاهد عزت جبروت آن نقطه دایره لانقطی شیخ وقت سری سقطی رحمةالله علیه امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود و دریای اند...
الا ای سبز طاووس مقدس ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس زمین و آسمان گرد و بخار ت کواکب بر طبق بهر نثار ت دو عالم گرچه عالی می نموده ست دو چشمهای هستی تو بوده ست چو عکس توست هر چیزی که هستن...
گفت سقراط حکیم آن مرد پاک در رهی میشد پیاده دردناک سایلی گفتش ملوک روزگار جمله میجویندت و تو بر کنار معتقد داری بسی اسبی بخواه تا پیاده رفتنت نبود براه گفت هم بر پای من بار تنم به ...
چون بیان کرد آن بزرگ دین سخن پیش ما گفتند این را نقل کن گفت از جدم شنیدم این سخن کو شنیده بود از جد کهن کاندر ایام خلیفه بوده است یک زنی با حشمت و دنیاپرست نام در ایام زینب داشته خ...
بی نشان شو یک دم از یاد و نشان تا ببینی سر پنهانی عیان بی نشان شو ای پسر در راه یار تاتو باشی در دو عالم بختیار بی نشان شو در ره مردان مرد تا تو باشی در جهان آزاد وفرد بی نشان شو د...
بقدر خود نظر میکن نمودت پدر گفت ای پسر آخر چه بودت مرا ره گم مکن اینجای بابا که مسکن دیدهام در عین ماوا در این بحر سعادت راه دیدم درون بحر دل آگاه دیدم نه طفلم من که دانایم بهرکار ...
طریق فقر دان راه سلامت در این ره باش ایمن از ملامت تو گر خواهی حدیث فقر و فخری تو اندر فقر شاه برو بحری حقیقت شاه درویشان را هند که سلطانان عالم را پناهند تو گر هستی ز سر کار آگاه ...
بعد از این جوهر ندیدم از صفا من نوشتم سر بی سر نامه را سر بی سر نامه را کردم عیان این زمان جویم نخواهد شد روان محو شد اجزای کل من ز هم فارغم از خوف و شادی و ز غم گنج پنهانم درین جس...
تمامت طول و عرض آفرینش ز بهر تست اگر داری تو بینش بهشت و دوزخ و رضوان و مالک فروع و اصلش از منها و ذلک برای تست جمله آفریده ترا از بهر حضرت برگزیده اگرچه بس شریفت آفریدند پی شغل بز...
عاشقا یک دم در آور سر جان تا بیابی سر عشق کالامکان عاشقان بینی بجان حیران شده هر یک از نوعی دگر جویان شده عاشقان بینی در این ره گشته غرق از قدم در خون نشسته تا بفرق عاشقان بینی ز خ...
چون همی شد غرقه فرعون آن زمان از لژن پر کرد جبریلش دهان نیمه قول شهادت گفته بود در دگر نیمه ز عالم رفته بود از کرم گفتی که ای روح الامین گر تمام این قول گفتی آن لعین چارصد سالش گنا...
مار افسایی یکی حربه بدست کرده بد بر مار سوراخی نشست هر زمان میساخت معجونی دگر هر نفس میخواند افسونی دگر ناگهی عیسی برانجا درگذشت مار آمد پیش او در سر گذشت گفت ای روح الله ای شمع ان...
بود اندر عهد موسی کلیم برخ اسود بیدلی با دل دو نیم آنچنان سر سبزیی در برخ بود کز سوادش چهره دین سرخ بود شد تبه بر آل اسراییل کار زانکه آمد خشک سالی آشکار سایه می افکند قحطی سهمناک ...
بر سر گوری مگر بهلول خفت همچنان خفته از آنجا مینرفت آن یکی گفتش که برخیز ای پسر چند خواهی خفت اینجا بی خبر گفت بهلولش که من آنگه روم کاین همه سوگند از وی بشنوم گفت چه سوگند با من ب...
چون ز دنیا شد جنید پاک دین پس جنازهش برگرفتند از زمین پر زنان مرغی سپید از آسمان بر جنازه او نشست اندر میان خلق چندان کاستین افشاندند مرغ را از نعش او میراندند مرغ یک ذره از آنجا ب...
دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگی...
رفت نوشروان درآن ویرانه دید سر بر خاک ره دیوانه ناله میکرد و چونالی گشته بود حال گردیده بحالی گشته بود از همه رسم جهان و آیین او کوزه پر آب بر بالین او در میان خاک راه افتاده بود ن...
بود خوش دیوانه در زیر دلق گفت هر چیزی که در وی ماند خلق علتست و من چو هستم دولتی میرسم از عالم بی علتی از ره بی علتیم آورده اند در جنون دولتیم آورده اند لاجرم کس را به سرم راه نیست...
بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش...
عاشقی می مرد چون دل زنده داشت لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت سایلی گفتش که این خنده ز چیست خاصه در وقتی که می باید گریست گفت با معشوق خود چون عاشقم می زنم یک دم که صبحی صادقم صبح را ...
وقت غز خلقی بجان درمانده هر کسی دستی ز جان افشانده رخت میکردند پنهان هرکسی پیشوایان گم شده در هر پسی رفت آن دیوانه بر بام بلند ژنده را در سر چوبی فکند چوب گردانید گرد سر بسی مینیند...
شد بر دیوانه آن مرد پاک دید او را در میان خون و خاک همچو مستی واله و حیرانش دید سرنگونش یافت و سرگردانش دید گفت ای دیوانه بی روی و راه در چه کاری روز و شب اینجایگاه گفت هستم حق طلب...