بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
شد بگورستان یکی دیوانه کیش ده جنازه پیشش آوردند بیش تا که بر یک مرده کردندی نماز مرده دیگر رسید از پی فراز هر زمانی مرده دیگر رسید تا یکی بردند دیگر در رسید مرد مجنون گفت بر مرده ن...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شد بگورستان یکی دیوانه کیش ده جنازه پیشش آوردند بیش تا که بر یک مرده کردندی نماز مرده دیگر رسید از پی فراز هر زمانی مرده دیگر رسید تا یکی بردند دیگر در رسید مرد مجنون گفت بر مرده ن...
آن یکی دیوانه میگفت زار کز همه عالم مرا اینست کار تا کنم بر روی خاکستر نشست خاک میریزم بسر از هر دو دست هم پلاسی را بگردن افکنم هم کنب را بر میان محکم کنم اشک میبارم بزاری بردوام چ...
سایلی خفاش را گفت ای ضعیف بیخبر ماندی ز خورشید شریف ای همه روزت شب تیره شده از فروغی چشم تو خیره شده در شب تیره بسی گردیده تو رشته تایی روشنی نادیده تو گر تو با خورشید میآمیزیی از ...
در وجود آمد بزرگی را پسر نام حالی روستم کردش پدر خود ز سستی سخت ناچیز آمد او نام بودش روستم حیز آمد او هرکه دون حق ترا نامی نهد تو یقین دان کان ترا دامی نهد گر مسلم می شدی کاری به ...
گفت چون مسعود آن شاه درشت خشمگین شد از حسن زارش بکشت پیش قصری سرنگونش آویختند خون او با خاک می آمیختند او وزیر نیک بد محمود را بد شد از بی دولتی مسعود را کثرت دنیا و قلت بگذرد در د...
آن یکی حمال خوش بنشسته بود رشته حمالیش بگسسته بود سایلی گفتش چرا ای مرد خام این چنین بیکار بنشستی مدام سیم از تو باز میافتد بسی چون کند بی سیم بیکاری کسی پس زفان بگشاد حمال دژم گفت...
خواجه میرفت سر افراخته بود در ره مبرزی پرداخته بینی آنجا باستین محکم گرفت دامن دراعه را در هم گرفت بود مجنونی مگر در پیش راه گفت بینی می مگیر اینجایگاه کاین نجاست زود زود ای بیخبر ...
جاهلی میگفت احنف را متاب گر یکی گویی تو ده گویم جواب احنفش گفتا تو گر گویی دهم من یکی باتو نگویم این بهم خلق نبود این که تا یابی خبر از فروتر کس شوی زیر و زبر چون حقارت بر نتابی از...
بس عجب دیوانه فرتوت بود دایمش نه جامه و نه قوت بود عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غرقه دیرینه این بحر ژرف روز و شب میسوختی از عشق دوست هرکه میسوزد ز عشق او نکوست روزگاری بود تا در صد ...
شبلی آن کز مغز معنی راز گفت این حکایت از برادر باز گفت گفت بود اندر دبیرستان شهر میرزادی یوسف کنعان شهر هر دوعالم بر نکویی نقد او در نکویی هرچه گویی نقد او حسن او فهرست دیوان جمال ...
آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته د...
نازنین میرفت و بس شوریده بود گفتی از سرباز خوابی دیده بود میگذشت او بر در مجلس گهی این سخن گفت آن مذکر آنگهی این گل آدم خدا از سرنوشت چل صباح از دست قدرت میسرشت بعد از آن گفتا دل م...
چون به چین افتاد اسکندر ز راه داشتش فغفور چین در چین نگاه کرد بزمی آنچنان شاهانه راست کان صفت ناید بصد افسانه راست چند کاسه پیش اسکندر نهاد پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد گفت بسم ال...
آن یکی را دیگری سخت بز گرفتی تو مرا ای شور بخت گفت مجنونیش چون هستی تو خر گر بزی بیشت نگیرد غم مخور هرکه او صورت پرستی پیشه کرد کی تواند از صفت اندیشه کرد اصل صورت نفس شهوانی تست ا...
صاحب اطفالی ز غم میسوختی خار کندی تا شب و بفروختی بود بس درویش و پیر و ناتوان مانده در اطفال و در جفتی جوان تا که نشکستی تنش صد ره نخست دست کی دادیش یک نان درست خانه او در میان دشت...
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر روز عیدی بود بیرون شد ز شهر دید خلقی بی عدد آراسته هر یک از دستی دگر برخاسته او میان جمله میشد بی خبر ژنده در بر برهنه پا و سر آرزو کردش که چون آن خلق ...
کودکی بود از جمالش بهره مهر و مه در جنب رویش زهره از لطافت وز ملاحت وز خوشی وز سراندازی بتیغ سرکشی آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت عاشقیش افتاد همچون س...
پور ادهم کو دلی بیخویش داشت قرب صد اشهب در آخور بیش داشت گرچه دارالملک حکمش بلخ شد بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد جان شیرینش که پر تعظیم بود یافت قلب بلخ کابراهیم بود چون غم فقرش درآمد ش...
پیر زالی بود با پشتی دو تاه کشته بودندش جوانی همچو ماه پیش مادر آن پسر را بر سپر باز آوردند در خون جگر پیرزن آمد بضعف از موی کم سر برهنه موی کنده روی هم کرده خون آلود روی و جامه را...
پادشاهی را غلامی خوب بود گوییا نوباوه یعقوب بود رنگ رویش رنگرز گلنار را پیچ مویش زهر داده مار را مردم چشمش که مشک اندام بود چرب و خشک از مشک و از بادام بود از دهان او سخن در پیچ پی...
گشت مجنون در بیابانی مقیم بود آنگاهی زمستانی عظیم آتشی بر کرده بود آن بی خبر گرم می شد دل ز آتش گرم تر از بر لیلی کسی آمد فراز گفت ای از یار خود افتاده باز چه خبر داری ز لیلی باز گ...
گشت پیدا یک کبوتر نازنین رفت موسی را همی در آستین از پسش بازی درآمد سرفراز گفت ای موسی بمن ده صید باز رزق من اوست ازمنش پنهان مدار لطف کن روزی من با من گذار گشت حیران موسی عمران از...
بایزید از خانه میآمد پگاه اوفتاد آنجا سگی با او براه شیخ حالی جامه را در هم گرفت زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت سگ زفان حال بگشاد آن زمان گفت اگر خشکم مکش از من عنان ورترم هفت آب و یک...
ابن ادهم چون ادا کردی نماز دست بنهادی به روی خویش باز روی گفتی من بپوشم از خطر تاب رویم باز نتوان زد مگر زآنکه میدانم که دست بی نیاز باز خواهد زد به روی من نماز