بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
کره میتاخت سلطان در شکار میگریخت از وی شکار بیقرار بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه شاه گفتش ای غلام نیک خواه از چه پیدا شد چو باران اشک تو گفت چون پنهان نماند از رشک تو تا چرا تو بادتک ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
کره میتاخت سلطان در شکار میگریخت از وی شکار بیقرار بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه شاه گفتش ای غلام نیک خواه از چه پیدا شد چو باران اشک تو گفت چون پنهان نماند از رشک تو تا چرا تو بادتک ...
سوی آن دیوانه شد مردی عزیز گفت هستت آرزوی هیچ چیز گفت ده روزست تا من گرسنه مانده ام لوتیم باید ده تنه گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت از پی حلوا و بریانی و نانت گفت غلبه میمکن ای ژ...
نازنین شوریده میشد ناگهی بود هم سرما و هم گل در رهی آن یکی گفتش که گل بگرفت راه خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه گفت چون پا را کنم کفشی طلب خاصه اندر زیر میگیرند شب تا که در شخص تو می...
عاشقی میرفت سوی حج مگر شد بر معشوق بر عزم سفر گفت اینک در سفر افتاده ام هرچه فرمایی بجان استاده ام در زمان معشوق آن مرد نژند نیم خشتی سخت در عاشق فکند همچو دریش از زمین برداشت مرد ...
در مناجات آن بزرگ کاردان گفت ای داننده اسرار دان کور گردان خلق را در رستخیز پس مرا جاوید چشمی بخش نیز تا نبیند هیچکس جز من ترا تا توانم دید بی دشمن ترا بعد از آن چون مدتی بگذشت ازی...
بود استاد حکیمی پاکباز دایما با حق تعالی گفته راز در همه عالم ورا همتا نبود همچو او در علم یک دانا نبود رازها با حق تعالی گفته است سرها از راز حق دانسته است روز و شب در راه او با د...
سیوالی کرد زین شیوه یکی خام از آن سلطان بر حق پیر بسطام که از بهر چرا عالم چنین است که آن یک آسمان این یک زمین است چو آن پیوسته در جنبش فتادست چرا این ساکن اینجا ایستادست چرا این ه...
یکی کناس بیرون جست از کار مگر ره داشت بر دکان عطار چو بوی مشک از دکان برون شد همی کناس آنجا سرنگون شد دماغ بوی خوش او را کجا بود تو گفتی گشت جان از وی جدا زود برون آمد ز دکان مرد ع...
برون شد ابلهی با شمع از در بدید از چرخ خورشید منور ز جهل خود چنان پنداشت جاوید که بی این شمع نتوان دید خورشید بدو بشناس او را و فنا شو در آن عین فنا عین بقا شو تو باقی گردی ار گردی...
شنودم من که غولی روستایی به شهر آمد بدست بی نوا یی ندیده بود اندر ده مناره تعجب کرد و آمد در نظاره یکی را گفت این نیکو درختی ست همانا دست کشت نیک بختی ست بگو تیمار دار کار این کیست...
شبی خفت آن گدایی در تنوری شهی را دید می شد در سموری زمستان بود و سرما بود بسیار گدا با شاه گفت ای شاه هشیار تو گرچه بی خبر بودی ز سرما فرا سرآمد این شب نیز بر ما عزیزا در بن این دی...
شنودم من از آن داننده استاد که چون عبادی اندر نزع افتاد درآمد پیش او عباسه ناگاه ز پای افتاده دیدش بر سر راه ز سیلاب اجل مدهوش گشته ز پاسخ بلبلش خاموش گشته بدو گفت ای لطیف نغز گفتا...
جزو و کل با یکدگر جمع آمدند پای تا سر دیده شمع آمدند از یقین نور تجلی چون بتافت خاک مرده روح روحانی بیافت شد نفخت فیه من روحی نثار سر جانان گشت بر خاک آشکار چل صباح آن جهانی بر گذش...
گفت نی تو گوش داراحوال من گر گرفتار آمدی در چاه تن حیدر کرار با من راز گفت ز اولین و آخرینم باز گفت گفت آخر چند باشی در بدن وارهان این روح را چون جان ز تن ای بخود مغرور از شیخی خوی...
کمال عشق داند یافت عاشق اگر باشد فنای عشق لایق خرد بیند دوی اینجایگه باز حقیقت عشق بیند از یکی راز خرد صورت همی بیند دمادم ولیکن عشق داند سر آدم حقیقت عشق رمز کاینات است که عشق این...
بدان خود را و خود را کن فراموش تو جوهر ذات را میدان و بخروش بدان خود را که تا مظهر ببینی ز وصلت نامه ام اظهر ببینی بدان خود را که حلاجم چنین گفت که از اسرارنامه در توان سفت بدان خو...
هرکه باشد اهل ایمان ای عزیز پاک دارد چار چیز از چارچیز از حسد اول تو دل را پاک دار خویشتن را بعد از آن مومن شمار پاک دار از کذب و از غیبت زبان تا که ایمانت نیفتد در زیان پاک اگر دا...
این چه شورست از تو درجان ای فرید نعره زن از صد زفان هل من مزید گر کند شخص تو یک یک ذره گور کم نگردد ذره از جانت شور گر تو با این شور قصد حق کنی در نخستین شب کفن را شق کنی چون بود ش...
دلا معراج داری هست معراج چرا تیری نیندازی بآماج چو بازویی نداری چون کنم من که شک را از دلت بیرون کنم من تو بیشک برتر از کون و مکانی تو بیشک در عیان عین جهانی جهان بگذار و صورت برفک...
عجب مرغیست مرغ عشق جانا زبان او نداند هیچ دانا همیشه او هوای جان نوردد بجز اندر فضای دل نگردد بهر جان و دلی گرکوشه گیرد دو اسبه عقل از آنجا گوشه گیرد کند عقل تو هر دم صد عمارت بیک ...
امامی کو امامت را حسن بود حسن آمد که جمله حسن ظن بود همه حسن و همه خلق و همه حلم همه لطف و همه جود و همه علم زجودش هفت دریا هشت آمد ز شوقش نه فلک در گشت آمد سه نور بس قوی را چارم ا...
آن مخلص متقی آن مقتدای مهتدی آن شمع سابقان آن صبح صادقان آن فقیر غنی ابوحازم مکی رحمة الله علیه در مجاهده و مشاهده بی نظیر بود و پیشوای بسی مشایخ بود و عمری دراز یافته بود و ابوعمر...
تا نبی صدیق را محرم گرفت صبح صادق عرصه عالم گرفت صبح صدق از مشرق عزت بتافت قاف تا قاف جهان عزت بیافت جمله عالم ازو پر نور گشت چشم بد یا کور شد یا دور گشت صدق میبارد ز یک یک کار او ...
چنان گم دید خود در دید اول که جسم و جان شد اندر هم معطل چو او خود دید خود را دید جانان درون جزو و کل خورشید رخشان چنان گم دید خود اندر صفات او که پیدا شد حقیقت عین ذات او چنان خود ...