(۴) حکایت
چنین گفته ست آن پاکیزه ذاتی که گر یابد کسی از حق وفاتی از اول روز ماتم داریش تو دوم روز و سوم همداریش تو زماتم تا بهفتم می گدازی چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی چو آخر روز باید بود تسلی...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چنین گفته ست آن پاکیزه ذاتی که گر یابد کسی از حق وفاتی از اول روز ماتم داریش تو دوم روز و سوم همداریش تو زماتم تا بهفتم می گدازی چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی چو آخر روز باید بود تسلی...
زنی آورد طفلی را ببازار ز مادر گم شد و بگریست بسیار زمانی خاک بر سر زود می ریخت زمانی اشک خون آلود می ریخت چو می دیدند غرق خون و خاکش بترسیدند از بیم هلاکش بدو گفتند مادر را چه نام...
شنیدم پادشاهی یک زنی داشت که آن زن شاه را چون دشمنی داشت مگر یک روز آن زن از سر قهر طعامی برد شه را کرده پر زهر چو در راهش نظر بر شاه افتاد ز دستش کاسه بر درگاه افتاد بلرزید و برفت...
چنین گفت اصمعی پیر یگانه که یک شب در عرب گشتم روانه کریمی کرد مهمانم دگر روز بر او زنگیی دیدم همه سوز کشیده پای تا فرقش بزنجیر بزاری ناله می کرد چون زیر دلی چون دیده موری ز تنگی هم...
علی می رفت روزی گرمگاهی رسید آسیب او بر مور راهی مگر آن مور می زد پا و دستی ز عجزش در علی آمد شکستی بترسید و بغایت مضطرب شد چنان شیری ز موری منقلب شد بسی بگریست و حیلت کرد بسیار که...
یکی پرسید آن شوریده جان را که چون می بینی این کار جهان را چنین گفت این جهان پر غم و رنج به عینه آیدم چون نطع شطرنج گهی آرایشی بیند بصف در گهی بر هم زنندش چون دو صفدر یکی را می برند...
حسن می شد حسینش بود همبر بجیحون چون رسیدند آن دو سرور حسن چون بنگریست او را نمی یافت گهی از پس گهی از پیش بشتافت بآخر زان سوی جیحونش می دید مقام از خویشتن افزونش می دید بدو گفت ای ...
چنین دادست صاحب شرع فتوی که هر کو یک سخن گوید ز دنیی به پانصد سال ره کانرا شمارست ز جنت دور افتد این چه کارست ز دنیا یک سخن خود چون بود آن که گر افزون بود افزون بود آن کسی کو عمر د...
یکی دیوانه ای گریان و دل سوز شبی در پیش کعبه بود تا روز خوشی می گفت اگر نگشایی ام در بدین در همچو حلقه می زنم سر که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم رسته گردد یکی هاتف زبان ...
یکی رهبان مگر دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد در آنجا مدتی بنشست در کار ریاضت ها به جای آورد بسیار مگر بوالقاسم همدانی از راه درآمد گرد آن می گشت ناگاه ز هر سویی بسی می د...
زنان مصطفی یک روز با هم بپرسیدند ازو کای صدر عالم کرا داری تو از ما بیشتر دوست اگر با ما بگویی حال نیکوست پیمبر گفت ای قوم دلفروز شما را صبر باید کرد امروز که تا فردا بگویم آنچه دا...
مگر محمود می شد با سپاهی ز هامون تا بگردون پایگاهی سپه می راند هر سویی شتابان که تا صیدی بیابد در بیابان خمیده پشت پیری دید غمناک برهنه پای و سر با روی پر خاک درمنه می کشید و آه می...
نشسته بود ایاز و شاه پیروز ایازش پای می مالید تا روز بخدمت هر دم افزون بود رایش که می مالید و می بوسید پایش ایاز سیمبر را گفت محمود ترا زین پای بوسیدن چه مقصود ز هفت اعضا چرا بر پا...
یکی شهزاده چون مه پاره بود که مهر از رشک او آواره بود اگر خورشید روی او بدیدی چو مصروع از مه نو می تپیدی چو پیشانیش لوح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی چو جیم و میم پیچ و خم گرف...
یکی شوریده می شد سحرگاه سر خاک بزرگی دید در راه بسی سنگ نکو بر هم نهاده یکی نقش قوی محکم نهاده زمانی نیک چون آنجا باستاد دل خود پیش جان او فرستاد چنین گفت او که این شخصی که خفتست ن...
بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مدحت او گوش می داشت که آن شه نیز بس نیکوش می داشت غلامی داشت آن...
رفیقی گفت با من کان فلانی حلالی می خورد قوت جهانی که جزیت از جهودان می ستاند وز آنجا می خورد به زین که داند بدو گفتم که من این می ندانم من آن دانم که من ننگ جهانم که باید صد جهود ب...
چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون حکیمی گفت ای شاه همایون چو زیر خاک می گشتی چنین گم چرا می کردی آن چندان تنعم دریغا و دریغا روزگارم که دایم جز دریغا نیست کارم چو نقد روزگار خود بدیدم امی...
شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پ...
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت که با روی نکو خلق و هنر داشت پدر کو را چنان پنداشته بود حساب از وی بسی برداشته بود به آخر مرد و جان آن پدر سوخت چه می گویم جگر کو صد جگر سوخت پدر بی خو...
پیمبر در شب معراج ناگاه یکی دریای اعظم دید در راه ملایک گرد آن استاده خیلی گشاده هر یکی از دیده سیلی پیمبر گفت ای پاکان بیکبار چرا گریید پیوسته چنین زار ز غیب الغیب چون فرمان بدادن...
جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شوی...
مگر از چشم زخم چشم اغیار بدرد چشم ایاز آمد گرفتار ز درد چشم چشمش همچو خون شد دو نرگسدان چشمش لاله گون شد علی الجمله چو روزی ده برآمد ز درد چشم چشمش در سر آمد چنان از درد چشمی ممتحن...
چنین نقل است که ایوب پیمبر که عمری در بلایی بود مضطر هم از گرگان دنیا رنج دیده هم از کرمان بسی سختی کشیده درآمد جبرییل و گفت ای پاک چه می باشی بنال از جان غمناک که گر باشد ترا هر د...