حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود
عابدی بودست در وقت کلیم در عبادت بود روز و شب مقیم ذره ای ذوق و گشایش می نیافت ز آفتاب سینه تابش می نیافت داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد گاه گاهی ریش خود را شانه کرد مرد عابد دید موسی...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
عابدی بودست در وقت کلیم در عبادت بود روز و شب مقیم ذره ای ذوق و گشایش می نیافت ز آفتاب سینه تابش می نیافت داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد گاه گاهی ریش خود را شانه کرد مرد عابد دید موسی...
عاشقی از فرط عشق آشفته بود بر سر خاکی بزاری خفته بود رفت معشوقش به بالینش فراز دید او را خفته وز خود رفته باز رقعه ای بنبشت چست و لایق او بست آن بر آستین عاشق او عاشقش از خواب چون ...
از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را درافکند از شتاب چون رسیدند آن دو تن با یک دگر این یکی پرسید از آن کای بی خبر گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان گفت من...
بود مردی شیردل خصم افکنی گشت عاشق پنج سال او بر زنی داشت بر چشم آن زن همچون نگار یک سر ناخن سپیدی آشکار زان سپیدی مرد بودش بی خبر گرچه بسیاری برافکندی نظر مرد عاشق چون بود در عشق ز...
بود عالی همتی صاحب کمال گشت عاشق بر یکی صاحب جمال از قضا معشوق آن دل داده مرد شد چو شاخ خیزران باریک و زرد روز روشن بر دلش تاریک شد مرگش از دور آمد و نزدیک شد مرد عاشق را خبر دادند...
در عجم افتاد خلقی از عرب ماند از رسم عجم او در عجب در نظاره می گذشت آن بی خبر بر قلندر راه افتادش مگر دید مشتی شنگ را نه سر نه تن هر دو عالم باخته بی یک سخن جمله کم زن مهره دزد پاک...
آن عزیزی گفت شد هفتاد سال تا ز شادی می کنم و از ناز حال کین چنین زیبا خداوندیم هست با خداوندیش پیوندیم هست چون تو مشغولی بجویایی عیب کی کنی شادی به زیبایی غیب عیب جویا تو به چشم عی...
چون عمر پیش اویس آمد به جوش گفت افکندم خلافت در فروش این خلافت گر خریداری بود می فروشم گر به دیناری بود چون اویس این حرف بشنید از عمر گفت تو بگذار و فارغ در گذر تو بیفکن هرک راباید...
دیده آن عنکبوت بی قرار در خیالی می گذارد روزگار پیش گیرد وهم دوراندیش را خانه ای سازد به کنجی خویش را بوالعجب دامی بسازد از هوس تا مگر در دامش افتد یک مگس چون مگس افتد به دامش سرنگ...
خورد عیاری بدان دل خسته باز با وثاقش برد دستش بسته باز شد که تیغ آرد زند در گردنش پاره نان داد آن ساعت زنش چون بیامد مرد با تیغ آن زمان دید آن دل خسته را در دست نان گفت این نانت که...
غافلی شد پیش آن صاحب چله کرد از ابلیس بسیاری گله گفت ابلیسم زد از تلبیس راه کرد دین بر من به طراری تباه مرد گفتش ای جوانمرد عزیز آمده بد پیش ازین ابلیس نیز مشتکی بود از تو و آزرده ...
عود می سوخت آن یکی غافل بسی آخ می زد از خوشی آنجا کسی مرد را گفت آن عزیز نامدار تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار دیگری گفتش که ای مرغ بلند عشق دلبندی مرا کردست بند عشق او آمد مرا در...
در خراسان بود دولت بر مزید زانک پیدا شد خراسان را عمید صد غلامش بود ترک ماه روی سرو قامت سیم ساعد مشک بوی هر یکی در گوش دری شب فروز شب شده در عکس آن در همچو روز با کلاه شفشه و با ط...
مادری را طفل در آب اوفتاد جان مادر در تب و تاب اوفتاد در تحیر طفل می زد دست و پای آب بردش تا بناب آسیای خواست شد در ناو مادر کان بدید شد سوی درز آب حالی برکشید آب از پس رفت و آن طف...
دید مجنون را عزیزی دردناک کو میان ره گذر می بیخت خاک گفت ای مجنون چه می جویی چنین گفت لیلی را همی جویم یقین گفت لیلی را کجا یابی ز خاک کی بود در خاک شارع در پاک گفت من می جویمش هر ...
اهل لیلی نیز مجنون را دمی در قبیله ره ندادندی همی داشت چوپانی در آن صحرا نشست پوستی بستد ازو مجنون مست سرنگون شد پوست اندر سرفکند خویشتن را کرد همچون گوسفند آن شبان را گفت بهر کردگ...
محتسب آن مرد را می زد به زور مست گفت ای محتسب کم کن تو شور زانک کز نام حرام این جایگاه مستی آوردی و افکندی ز راه بودیی تو مست تر از من بسی لیک آن مستی نمی بیند کسی در جفای من مرو ز...
چون ایاز از چشم بد رنجور شد عافیت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت می رو تا به نز...
گفت روزی فرخ و مسعود بود روز عرض لشگر محمود بود شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه بود بالایی بر آنجا رفت شاه شد بر او هم ایاز و هم حسن هر سه می کردند عرض انجمن بود روی عالم از پیل و سپا...
شد مگر محمود در ویرانه ای دید آنجا بی دلی دیوانه ای سر فرو برده به اندوهی که داشت پشت زیر بار آن کوهی که داشت شاه را چون دید گفتش دورباش ورنه بر جانت زنم صد دور باش تو نه ای شاهی ک...
یک شبی محمود می شد بی سپاه خاک بیزی دید سر بر خاک راه کرده بد هر جای کوهی خاک بیش شاه چون آن دید بازو بند خویش در میان کوه خاک او فکند پس براند آنگاه چون بادی سمند پس دگر شب باز آم...
گفت چون محمود شاه خسروان رفت از غزنین به حرب هندوان هندوان را لشگری انبوه دید دل از آن انبوه پر اندوه دید نذر کرد آن روز شاه دادگر گفت اگر یابم برین لشگر ظفر هر غنیمت کافتدم این جا...
یافتند آن بت که نامش بود لات لشگر محمود اندر سومنات هندوان از بهر بت برخاستند ده رهش هم سنگ زر می خواستند هیچ گونه شاه می نفروختش آتشی برکرد و حالی سوختش سرکشی گفتش نمی بایست سوخت ...
یک شبی محمود دل پر تاب شد میهمان رند گلخن تاب شد رند بر خاکسترش بنشاند خوش ریزه در گلخن همی افشاند خوش خشک نانی پیش او آورد زود دست بیرون کرد شاه و خورد زود گفت آخر گلخنی امشب ز من...