حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت
پاسبانی بود عاشق گشت زار روز و شب بی خواب بود و بی قرار هم دمی با عاشق بی خواب گفت کاخر ای بی خواب یک دم شب بخفت گفت شد با پاسبانی عشق یار خواب کی آید کسی را زین دو کار پاسبان را خ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
پاسبانی بود عاشق گشت زار روز و شب بی خواب بود و بی قرار هم دمی با عاشق بی خواب گفت کاخر ای بی خواب یک دم شب بخفت گفت شد با پاسبانی عشق یار خواب کی آید کسی را زین دو کار پاسبان را خ...
یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکر...
گفت شیخ مهنه را آن پیرزن دلخوشی را هین دعایی ده به من می کشیدم بی مرادی پیش ازین می نیارم تاب اکنون بیش ازین گر دعای خوش دلی آموزیم بی شک آن وردی بود هر روزیم شیخ گفتش مدتی شد روزگ...
گفت یوسف را چو می بفروختند مصریان از شوق او می سوختند چون خریداران بسی برخاستند پنج ره هم سنگ مشکش خواستند زان زنی پیری به خون آغشته بود ریسمانی چند در هم رشته بود در میان جمع آمد ...
رفت پیش بوعلی آن پیر زن کاغذی زر برد کین بستان ز من شیخ گفتش عهد دارم من که نیز جز ز حق نستانم از کس هیچ چیز پیرزن در حال گفت ای بوعلی از کجا آوردی آخر احولی تو درین ره مرد عقد و ح...
پادشاهی بود نیکو شیوه ای چاکری را داد روزی میوه ای میوه او خوش همی خورد آن غلام گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام از خوشی کان چاکرش می خورد آن پادشا را آرزو می کرد آن گفت یک نیمه بمن د...
خورد بر یک جایگه روزی بلال بر تن باریک صد چوب و دوال خون روان شد زو ز چوب بی عدد هم چنان می گفت احد می گفت احد گر شود در پای خاری ناگهت حب و بغض کس نماند در رهت آنک او در دست خاری ...
چون زلیخا حشمت واعزاز داشت رفت یوسف را به زندان بازداشت با غلامی گفت بنشان این دمش پس بزن پنجاه چوب محکمش بر تن یوسف چنان بازو گشای کین دم آهش بشنوم از دور جای آن غلام آمد بسی کارش...
کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای عاجزی ام در خرابی زاده من در خرابی می روم بی باده من گر چه معموری بسی خوش یافتم هم مخالف هم مشوش یافتم هرک در جمعیتی خواهد نشست...
مصطفا جایی فرود آمد به راه گفت آب آرند لشگر را ز چاه رفت مردی بازآمد پر شتاب گفت پر خونست چاه و نیست آب گفت پنداری ز درد کار خویش مرتضی در چاه گفت اسرار خویش چاه چون بشنید آن تابش ...
یافت مردی گورکن عمری دراز سایلی گفتش که چیزی گوی باز تا چو عمری گور کندی در مغاک چه عجایب دیده ای در زیر خاک گفت این دیدم عجایب حسب حال کین سگ نفسم همی هفتاد سال گور کندن دید و یک ...
چون جدا افتاد یوسف از پدر گشت یعقوب از فراقش بی بصر موج می زد بحر خون از دیدگانش نام یوسف مانده دایم در زفانش جبرییل آمد که هرگز گر دگر بر زفان تو کند یوسف گذر محو گردانیم نامت بعد...
ده برادر قحطشان کرده نفور پیش یوسف آمدند از راه دور از سر بی چارگی گفتند حال چاره ای می خواستند از تنگ حال روی یوسف بود در برقع نهان پیش یوسف بود طاسی آن زمان دست زد بر طاس یوسف آش...
سخن گر برتر از عرش مجیدست فروتر پایه شعر فریدست ز عالمهای علوی یک مجاهز نگوید آنچه ما گفتیم هرگز رسانیدم سخن تا جایگاهی که کس را نیست آنجا هیچ راهی دم عیسی ترا پیدا نمودم چو صبح از...
در خصومت آمدند و در جفا دو مرقع پوش در دار القضا قاضی ایشان را به کنجی برد باز گفت صوفی خوش نباشد جنگ ساز جامه تسلیم در بر کرده اید این خصومت از چه در سر کرده اید گر شما هستید اهل ...
خالق آفاق من فوق الحجاب کرد با داود پیغامبر خطاب گفت هر چیزی که هست آن در جهان خوب و زشت و آشکارا و نهان جمله را یابی عوض الا مرا نه عوض یابی و نه همتا مرا چون عوض نبود مرا بی من م...
پیش جمع آمد همای سایه بخش خسروان را ظل او سرمایه بخش زان همای بس همایون آمد او کز همه در همت افزون آمد او گفت ای پرندگان بحر و بر من نیم مرغی چو مرغان دگر همت عالیم در کار آمدست عز...
کبک بس خرم خرامان در رسید سرکش و سرمست از کان در رسید سرخ منقار وشی پوش آمده خون او از دیده در جوش آمده گاه می برید بی تیغی کمر گاه می گنجید پیش تیغ در گفت من پیوسته در کان گشته ام...
آلهی نامه را آغاز کردم بنامت باب نامه باز کردم زبان را در فصاحت راه دادم دهان را در بلاغت برگشادم توکل بر خدا تقصیر بر خویش نهادم این نهایت نامه در پیش دل حاضر بتحریرش سپردم اگر خو...
ای گرفتار تعصب مانده دایما در بغض و در حب مانده گر تو لاف از عقل و از لب می زنی پس چرا دم در تعصب می زنی در خلافت میل نیست ای بی خبر میل کی آید ز بوبکر و عمر میل اگر بودی در آن دو ...
اساسی کز حیا ایمان نهادست امیرالمؤمنین عثمان نهادست فلک از بحر علم او بخاری زمین از کوه حلم او غباری جهان معرفت جان مصور دو مغز آنگه ز دو نور پیمبر چه می گویم سه مغز آمد ز انوار از...
سر مردان دین صدیق اکبر امام صادق و سالار سرور مهین رحمت مهدات او بود که در دین سابق خیرات او بود شب خلوت قرین ویار غارست نثار راهش اول چل هزارست بدین بوبکر چون کردست آغاز بدو گردد ...
امام مطلق و شمع دو عالم امیرالمؤمنین فاروق اعظم چو حق را وفق نام او کلامست ز فرقانست فاروق این تمامست دلش چون دید حق را درحرمگاه بدل پیوست عین عدل آنگاه چو عین عدل ودل افتاد با هم ...
ز مشرق تا به مغرب گر امامست امیرالمؤمنین حیدر تمامست گرفته این جهان زخم سنانش گذشته زان جهان وصف سه نانش چو در سر عطا اخلاص او راست سه نان را هفده آیة خاص او راست سه قرصش چون دو قر...