شمارهٔ ۱۰۰
من شمع توام که گر بسوزم صد بار گویی که ز صد رسیده نوبت به هزار چون شمع نداریم زمانی بیکار تا میسوزم به درد و میگریم زار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
من شمع توام که گر بسوزم صد بار گویی که ز صد رسیده نوبت به هزار چون شمع نداریم زمانی بیکار تا میسوزم به درد و میگریم زار
شمع آمد و گفت سخت کوشم امشب وز آتش دل هزار جوشم امشب دی شیر ز پستان عسل نوشیدم شیر از آتش چگونه نوشم امشب
هم درد توام مایه درمان بودست هم شوق توام زندگی جان بودست تعظیم تو در دلم فراوان بودست اما سگ نفسم نه بفرمان بودست
بر بوی وصال میدویدم همه سال گفتی بنشانمت ازین کار محال جانا من برخاسته دل شمع توام گر بنشانی مرا بمیرم در حال
شمع آمد وگفت جان من میببرند وز من همه دوستان من میببرند ناگفتنیی نگفتهام در همه عمر پس از چه سبب زبان من میببرند
یا رب برهان زنفس دشمن صفتم ره بیرون ده زین تن گلخن صفتم دل خستگیم نگر که بس خسته دلم مردانگیم ده که بسی زن صفتم
پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند بر بوی وصال اشک میخواهم راند کار من سرگشته چو شمع افتادست میخواهم سوخت تا که میخواهم ماند
تا چند تنم پرده بیچارگیم تا کی نوشم شربت غمخوارگیم وقت است که دست گیریم تا برهم کز پای درافتاده یکبارگیم
در اشک خود از فرقت آن یار که بود غرقه شدم از گریه بسیار که بود چون کار من سوخته دل سوختن است با سر بردم چو شمع هر کار که بود
چون جمله راه کاروان من و تست هر جا که سیاهیییست زان من و تست پس پرده من مدر که هر جرم که رفت سریست که در پرده میان من و تست
گفتم جانا عهد و قرارت این است مینشمریم هیچ شمارت این است گفتا که تو شمعی همه شب زار بسوز چون روز درآید همه کارت این است
کو دل که بلای روزگار تو کشد کو جان که عقوبت شمار تو کشد من ننگ زنان مستحاضه شدهام کو گردن امردان که بار تو کشد
دل بی غم دلفروز نتوان آورد جان در طلبش به سوز نتوان آورد گرچون شمعم هزار شب بنشانند بی سوز تو شب به روز نتوان آورد
یا رب به حجاب زین جهانم نبری جز با ایمان به مرگ جانم نبری جاروب در تو از محاسن کردم تا دردوزخ موی کشانم نبری
دی میگفتم دست من و دامن او چون خون من او بریخت در گردن او پروانه به پای شمع از آن افتادست تا شمع به اشک خود بشوید تن او
میآیم و با دلی سیه میآیم سرگشته و افتاده ز ره میآیم ای پاک ز آلودگیم پاکی ده کالوده به انواع گنه میآیم
امروز منم فتاده زان دلکش باز خو کرده به اضطرار از او خوش خوش باز سررشته بسی جسته وآخر چون شمع سر رشته خود یافته در آتش باز
یا رب چو مرا ز نفس خود سود نبود و او نیز ز من به هیچ خشنود نبود زین سگ برهان مرا درین عمر دراز یک دم که رضای تو در آن بود نبود
چون نیست امید غمگسارم نفسی پس من چکنم با که برآرم نفسی تا دور فتادهام ازان شمع چو گل چون شمع سر خویش ندارم نفسی
ای هفت زمین و آسمانها ز تو پر چون مینشود کام و زبانها ز تو پر ای زندگی دلم روا میداری من دست تهی هر دو جهانها ز تو پر
ای شمع کسی که چون تو آغشته بود در علت و درد خویش سرگشته بود خوردی عسل و رشته و دق آوردی بس گرم دماغ تر نه از رشته بود
خورشید که او زیر و زبر می گردد از تو به امید یک نظر می گردد ذوق شکر شکر تو طوطی فلک تا یافت از آن وقت به سر می گردد
چون هست شفیع چون تو صاحب کرمی کس را نبود در همه آفاق غمی گر رنجه کنی از سر لطفی قدمی کار همه عاصیان بسازی به دمی
هر جان که به راه رهنمون مینگرد چل سال به دیده جنون مینگرد چون چل بگذشت آفتابی بیند کز روزن هر ذره برون مینگرد