شمارهٔ ۱۷
دل از می عشق مست میپنداری جان شیفته الست میپنداری تو نیستی و بلای تو در ره عشق آنست که خویش هست میپنداری

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
دل از می عشق مست میپنداری جان شیفته الست میپنداری تو نیستی و بلای تو در ره عشق آنست که خویش هست میپنداری
آن به که زخود کرانه بینی خود را تا محرم این ستانه بینی خود را گر هر دو جهان به طبع تو خاک شوند کفرست که در میانه بینی خود را
آن میخواهم که جایگاهی گیرم در سایه دولتی پناهی گیرم صد راه ز هر ذره چو بر میخیزد پس من چه کنم کدام راهی گیرم
ای وهم و خیال و حس تو رهزن تو بشناس که نیست جان تو در تن تو این سر ز سر گزاف نتوان دانست این جز به تفکر نشود روشن تو
دل بر سر این راه خطرناک بسوخت جان بر در دوست روی بر خاک بسوخت سی سال درین چراغ روغن کردیم یک شعله بزد روغن او پاک بسوخت
چون نفس سگی ست بدگمان چتوان کرد گلخن دارد پر استخوان چتوان کرد گر در پیشش هزار تن مرده شوند او زنده تر است هر زمان چتوان کرد
چون بسیارم تجربه افتاد از خویش از تجربه آمدم به فریاد از خویش در تجربه هر که نیست آزاد از خویش خاکش بر سر که سرنگون باد از خویش
هر دم که زنم چو جانم آید به لبم از زندگی خویشتن اندر عجبم عمرم همه صرف گشت در غصه چنانک یک خوش دلیم نبد که خوش باد شبم
هر دل که نه در زمانه روز افزون شد نتوان گفتن که حال آن دل چون شد بس عقل که بی پرورش دایه فکر طفل آمد و طفل از جهان بیرون شد
هر پرده که بند پرده در خواهد خاست این پرده مثال آن دگر خواهد خاست در پیش تو صد هزار پرده ست نهان مشتاب که پرده پرده در خواهد خاست
چون برفکنند از همه چیزی سرپوش چون دیگ درآید همه عالم در جوش چون مینتوان کرد به انگشت نشان انگشت به لب باز همی دار خموش
جانی دگر است و جان فزایی دگر است شهری دگر است و پادشایی دگر است ما بسته دام هر گدایی نشویم ما را نظر دوست به جایی دگر است
شایسته آن کمال مینتوان شد مستطمع هر محال مینتوان شد گر هر دو جهان کرامت ما گیرد گو گیر که در جوال مینتوان شد
گه در وصف دین یگانهای میجویی گاه از کف کفر دانهای میجویی چون از سر خویش بر نمیدانی خاست ای تر دامن بهانهای میجویی
تقدیر چو سابق است تعلیم چه سود جز بندگی و رضا و تسلیم چه سود پیوسته ز بیم عاقبت می سوزی این کار چو بودنی است از بیم چه سود
گفتی تو که مرگ چیست ای بینایی مرگ آینه فضیحت و رسوایی یک ذره گر این حدیث برجانت تافت با خویش ببردت که نبود آنجایی
تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز سیر آمدم از جهان و از آز و نیاز مرگی که مرا رهاند از عمر دراز حقا که به آرزوش میجویم باز
تا چند ز مرگ خویش غمناک شوی آن به که ز اندیشه خود پاک شوی یک قطره آب بوده ای اول کار تا آخر کار یک کف خاک شوی
ای نور رخت خاک سیه بگرفته وز مرگ توآفتاب و مه بگرفته وین عالم چون عجوزه فانی را از آرزوی تو درد زه بگرفته
خونی که مرا در دل و جان اکنون هست صد چندانم ز چشم چون جیحون هست گر قصد کنی به خون من کشته شوی کاینجا که منم هزاردریاخون هست
زین پیش دلم بسته پندار آمد پنداشت که فتوی ده اسرار آمد و امروز که دیدهای بدیدار آمد کارم همه پشت دست و دیوار آمد
عاشق به غم تو کار افتاده خوش است سرداده به باد و بی سر استاده خوش است انصاف بده که این دل بی سرو پا در پای تو سر نهاده سر داده خوش است
تن زیر امانت تو خاک در شد زیر قدم تو با زمین همبر شد و آن دل که در آرزوی تو مضطر شد در سینه ز بس که سوخت خاکستر شد
جان در غمت از خانه به کوی افتاده ست بر بوی تو در رهی چو موی افتاده ست من در طلب تو و تو از من فارغ این کار عظیم پشت و روی افتاده ست