بخش ۱
یکی پیری مرا آواز می داد که ای عطار از دست تو فریاد جهان بر هم زدی و فتنه کردی به دیوار مذاهب رخنه کردی تو گفتی آنچه احمد گفت باهو تو گفتی سر به سر اسرار یاهو تو گفتی آنچه سلمان در...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یکی پیری مرا آواز می داد که ای عطار از دست تو فریاد جهان بر هم زدی و فتنه کردی به دیوار مذاهب رخنه کردی تو گفتی آنچه احمد گفت باهو تو گفتی سر به سر اسرار یاهو تو گفتی آنچه سلمان در...
من به غیر از تو نبینم در جهان قادرا پروردگارا جاودان من تو را دانم تو را دانم تو را حق تو را کی غیر باشد ای خدا چون به جز تو نیست در هر دو جهان لاجرم غیری نباشد در میان اولین و آخر...
ابتدا کردم بنام کردگار خالق هفت و شش و پنج و چهار آن خداوندی که هستی ذات اوست هر دو عالم مصحف آیات اوست آن خداوندی که آدم را ز خاک آفرید و داد او را جان پاک بعد از آنش گفت بحر جود ...
سالک راحت طلب ریحان راه پیش روح آمد به صد دل روح خواه گفت ای عکسی ز خورشید جلال پرتوی از آفتاب لایزال هرچه در توحید مطلق آمده ست آن همه در تو محقق آمده ست چون برونی تو ز عقل و معرف...
سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامی...
به نام آنک جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی یقین داد خداوندی که عالم نامور زوست زمین و آسمان زیر و زبر زوست دو عالم خلعت هستی ازو یافت فلک بالا زمین پستی ازو یافت فلک اندر رکو...
سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت...
سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده ...
سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دا...
سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم...
سالک سرگشته چون مستی خراب شد دلی پرتاب پیش آفتاب گفت ای سلطانسرگیتی نورد در جهان بسیار دیده گرم و سرد ای بفیض و روشنی برده سبق بوده برچارم سما زرین طبق گرم کردی ذات ذریات را عاشقی ...
سالک جان بر لب دل پر نیاز گفت با داود داء ود باز کای به داودی جهان معرفت از ودودت ود میبینم صفت جمع شد سر محبت صد جهان نام آن داود آمد در زفان دی که روز عرض ذریات بود ذره تو انور ا...
سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید...
سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و...
سالک آمد پیش خاک بارکش گفت ای افکنده تیمارکش هر کجا سریست در هر دو جهان گر برون آری درون داری نهان توخمیر دست قدرت بوده حامل اسرار فطرت بوده چون ز چار ارکان بحق رکنی تراست نقد رکنی...
سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو ...
سالک آمد پیش موسی ناصبور موسم موسی بدید از کوه طور گفت ای نور دو عالم ذات تو نه فلک ده یک زنه آیات تو ای بشب گنج الهی یافته از شبانی پادشاهی یافته در شبانی گر رمه کردی بدست بلکه در...
سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز...
سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برد...
سالک آمد نوحه گر در پیش نوح گفت ای شیخ شیوخ و روح روح عالمی دردی و دریای دوا آدم ثانی و شیخ انبیا خشک سال عالم از کنعان تراست وی عجب عالم پر از طوفان تراست اشک تو در نوحه چون بسیار...
سالک جان کرده بر خلعت سبیل چون خلالی باز شد پیش خلیل گفت ای دارای دارالملک جان خاک پایت قبله خلق جهان از سه کوژت راستی هر دو کون راست تر زان کژ که دید از هیچ لون هم اب ملت ز دولت آ...
سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را...
سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از م...
سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای ع...