بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل
یکی شاگرد احول داشت استاد مگر شاگرد را جایی فرستاد که ما را یک قرابه روغن آنجاست بیاور زود آن شاگرد برخاست چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت قرابه چون دو دید احول عجب داشت بر استاد آ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یکی شاگرد احول داشت استاد مگر شاگرد را جایی فرستاد که ما را یک قرابه روغن آنجاست بیاور زود آن شاگرد برخاست چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت قرابه چون دو دید احول عجب داشت بر استاد آ...
شبی آن پیر زاری کرد بسیار که یارب این حجاب از پیش بردار حجابش چون نماند و او فرو دید دو عالم چون پیازی توبه تو دید به هر تویی جهانی پر رونده چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده گروهی سر ن...
به راهی بود چاهی بس خجسته رسن را در دو سر در دلو بسته چو از بالا تهی دلوی درآمد ز شیب او یکی پر بر سرآمد مگر می شد یکی سرگشته روباه در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه چو دید آن دلو شد د...
آن یکی دیوانه عالی مقام خضر او را گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زانکه خوردی آب حیوان چندگاه تا بماند جان تو تا دیرگاه من برآنم تا بگویم ترک جا...
که بسیاری طلب کردم نمودار که باشد تا بدانم سر اسرار در این اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من طلبکردم درون دل بسی سال که تا یابم مگر از دیده احوال درون دل بسی رفتم سرانجا...
از ایمانست اصل جمله ای یار تو را همچو جان در دل نگهدار بسان بیخ باشد اصل ایمان بود اسلام شاخش میوه احسان چو بیخ اندر دلت ایمان قوی کرد توانی در دو عالم رهروی کرد از آن بیخ قوی شاخی...
چون پدر روزی به استادم سپرد نزد او از راه تعلیمم ببرد آن معلم بود عالم در جهان همچو خورشیدی که باشد او میان آن معلم بود وارث در علوم حکمت لقمان نموده درنجوم او تصوف را نکو دانسته ب...
چارچیز آمد بزرگی را دلیل هر که آن دارد بود مرد جلیل علم را اعزاز کردن بی حساب خلق را دادن جواب با صواب دیگر آن باشد که جوید وصل دوست وانکه از دشمن حذر کردن نکوست هر که دارد دانش و ...
تعالی الله از دیدار ذاتم تعالی الله از عین صفاتم تعالی مالک الملک قدیمم که هم رحمان و هم حی و رحیمم تعالی واجب الجود وجودم نباشد تا ستاید زانکه بودم همه جانها ز من حیران نماید فلک ...
کسی کو ابن عم مصطفی بود امامت در دو کون او را روا بود دو ابن عم رسول حق چنان داشت که دینش از هر دو نور جاودان داشت ز ابن مطلب برخاست امامت چنانک از ابن عباسش خلافت اگر اهل طریقت صد...
فناگرداند زین ره شیخ جان بین درون جان و دل عین عیان بین کنون چون دست شد با دست دلدار چه خواهد نیز یابم در نمودار چو ما را دستگیری کرد جانان از آن دستی در اینجا برد جانان کنون چون د...
به بلبل گفت بشنو تا چه گویم حدیثی خوش گذشته باز جویم جوانان گر ببوسند دست پیران به پیری پای بوسندش امیران چو می نامد به صد لطف و به صد ناز چو ترکان یا ز تندی کرد آغاز بزد چنگال و ا...
آن مقدم تایبان آن معظم نایبان آن آفتاب کرم و احسان آن دریای ورع و عرفان آن از دو کون کرده اعراض {پیر وقت} فضیل بن عیاض -رحمه الله علیه- از کبار مشایخ بود و عیار طریقت و ستوده ی اقر...
مصطفی کرد از خدا نقل این کلام گفت از خلقم مباهاتست عام پس بفاروقم مباهاتست خاص نیست از اخلاص کس را این خلاص
عقل اندر کارسازی جهان عشق اندر بی نیازی جهان عقل دایم طالب صورت بود عشق آتش در همه صورت زند عقل اندر نیستی هست آمده عشق اندر نیستی مست آمده عقل نقاشی کند اندر جهان عشق شهبازی کند د...
نرم شد در عشق بلبل خاطرش شفقتی بنمود طبع ماهرش گل بخنده گفت با باد صبا ای ندیم من چه فرمایی مرا چون صبا بشنید کردش آفرین گفت چون دیر آمدی ای نازنین اعتمادی نیست بر دوران حسن زود گر...
دلا تا چند سر گردان شمعی بمانده زار و سرگردان جمعی همه ذرات دل سوی تو دارند بیک ره دیده در کوی تو دارند چو تو ایشان همه در گفتگویند عجایبتر ز تو در جستجویند چو از دیدار تو بهره ندا...
تو او باشی و او تو من چگویم بجز درمان دردت می چه جویم خوشا آن دم که پرده بفکند یار ز پنهانی نماید عین دیدار خوشا آن دم که جان و تن نماند بجز حق هیچ ما و من نماند خوشا آن دم که بینی...
دلا چون دوست دیدی هم بر یار بسوزان دلق با تسبیح و زنار بسوزان دلق چرخ لاجوردی سزد کین هفت پرده در نوردی حقیقت در نورد این هفت پرده که این پرده ترا بد گم بکرده چو پیدا گشتی این دم د...
محمد چون ز پیش خلق برخاست امامت خلق عالم را ازو راست ز بعد مصطفی حیدر امام است ترا ایمان و دین از وی تمام است امام است مرتضی و آل یاسین طریق راه ایشانست در دین علی اندر جهان مقصود ...
عیسی مریم که بودی شاد او چون زمرگ خویش کردی یاد او با چنان بسطی که بودی حاصلش آن چنان بیمی فتادی در دلش کز عرق آغشته گشتی جای او وان عرق خون بود سر تا پای او
رفت یک روزی مگر بهلول مست در بر هارون و بر تختش نشست خیل او چندان زدندش چوب و سنگ کز تن او خون روان شد بیدرنگ چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان گفت هارون را که ای شاه جهان یک زمان کای...
گفت هارون عشق مجنون میشنود آن هوس او را چو مجنون در ربود خواست تا دیدار لیلی بیند او پیش لیلی یک نفس بنشیند او خواست لیلی را و چون کردش نگاه سهل آمد روی او در چشم شاه خواند مجنون ر...
هست در دریا یکی حیوان گرم نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم نرمی اعضای او چندان بود کو هر آن شکلی که خواهد آن بود هر زمان شکلی دگر نیکو کند هرچه بیند خویش مثل او کند چون شود حیوان بحری آ...