بخش ۲۷ - در علامات مدبر
چار چیز آمد نشان مدبری یاد گیرش گر تو روشن خاطری مدبری باشد به ابله مشورت هم به جاهل دادن سیم و زرت هرکه پند دوستان نکند قبول در حقیقت مدبرست آن بوالفضول هر که از دنیا نگیرد عبرتی ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چار چیز آمد نشان مدبری یاد گیرش گر تو روشن خاطری مدبری باشد به ابله مشورت هم به جاهل دادن سیم و زرت هرکه پند دوستان نکند قبول در حقیقت مدبرست آن بوالفضول هر که از دنیا نگیرد عبرتی ...
آن سیاح بیداء طریقت آن غواص دریای حقیقت آن شرف اکابر آن مشرف خاطر آن مهدی راه و رهبری سهل بن عبدالله التستری رحمة الله علیه از محتشمان اهل تصوف بود و از کبار این طایفه بود و درین ش...
عاقبت آن سالک اندر پردهها بود و میشد از یقین در پردهها تا ششم پرده رسید آنگاه او بعد از آن چون شد دگر آگاه او دید ناگه پرده سبز و لطیف در پس پرده یکی پیر شریف ایستاده در بر آن پرده...
بود درعهد عمر مردی قوی چون ادا کردی نماز معنوی خلق را در پیش خود بنشاندی شعر درمحراب خوش میخواندی خواندن اشعار او بعد از نماز منکران گفتند با فاروق باز گفت پیش او بریدم این زمان پی...
ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی بمیر از خود که بیشک شاه گشتی ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی بمیر از خود که بیشک شاه عشقی ز موتوا قبل اگر میدانی این راز بمیر آنگه به بین انجام و آغاز ز موتوا ق...
بیا ای باز تند و تیز پرواز مشو غره بجاه و عزت و ناز همی نازی که بر دست شهانی تو رسم و عادت شاهان ندانی نشانند بر سر دستت بعمدا بیندازند چون خاکت به صحرا اگر نفست نکردی خویش بینی اگ...
الا ای خوش تذرو سبز جامه تو خواهی بود گل را پیک نامه تویی در نطق زیبا گوی معنی بسر میدان برون بر گوی معنی زبان گوهری داری گهر پاش دمی در نامه گلرخ شکر پاش بجای آور سخن چندانکه دانی...
حقیقت علم و دانش علم دین است بدان تو علم ما حق الیقین است به ظاهر علم دین باید شنیدن معانی باید از آن راه دیدن چو دانی علم باطن راه یابی به هر چیزی دل آگاه یابی ز علم ظاهری رنجور گ...
در خبر دیدم که یحیی دایما بود درخوف خدا او قایما روز و شب در گریه و زاری بد او دایما در ساز هشیاری بد او از میانخلق بیرون رفته بود بر سر که پاره بنشسته بود دایما در خوف بودی آن اما...
به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار تو هرگز بوده با من جگرخوار فصاحت می فروشی بی ملاحت ملاحت باید آنگه بس فصاحت تو را گر طبع زیرک یار دیدند به قهر از صحبت یاران بریدند چو استاد سخن بگشاد چش...
چار چیز آمد بزرگ و معتبر می نماید خرد لیکن در نظر زان یکی خصم ست و دیگر آتش است باز بیماری کزو دل ناخوش است چارمین دانش که آراید تو را این همه تا خرد ننماید تو را هرکه در چشمش عدو ...
پس آنگه ساز و ترتیب سفر کن بکلی خویش را از خود بدر کن تو اصل کار خود را نیستی دان که از هستی نیابی ذوق ایمان بساز از جان تو ساز اربعینت که تا ایزد بود یار و معینت برآور اربعین ثانی...
بکنج خلوت دل باش ساکن که تا باشی ز هر آفات ایمن بکنج خلوت دل گرد واصل تو در خلوت بکن مقصود حاصل بکنج خلوت دل راز میجوی همان گم کرده خود باز میجوی بکنج خلوت دل یار میبین یقین بیزحمت...
یکی پرسید از ابلیس ناگاه که چونی این زمان با لعنت شاه که شاهت میکند لعنت دمادم چرا سجده نکردی بهر آدم ترا آن سجده میبایست کردن بر جانان همی تسلیم کردن نهادن تا ترا رحمت فزودی در ای...
آن همدم نسیم وصال آن محرم حریم جمال آن مقتدای صدر طریقت آن رهنمای راه حقیقت آن عارف اسرار شیخی قطب وقت معروف کرخی رحمةالله علیه مقدم طریقت بود و مقدم طوایف بود و مخصوص بانواع لطایف...
الا ای منطق طیر معانی زبان جمله مرغان تو دانی چو چندین می زنی بانگ و لاغیر به نطق آور سخن از منطق الطیر بگو تا بلبل مست طبیعت کند بار دگر ساز صنیعت چو زنجیر سخن درهم فتاده ست ز یک ...
راه بین گفتا که ای جان جهان ای مرا تو آمده عین عیان چون ندانی واصلی آنجایگاه هم تویی و نه تویی اینجایگاه راز تو دریافتم چون گفته در معنی اندرین ره سفته راز خود اکنون تو پنهان میکنی...
پسر گفت ای پدر گفتی حقیقت کجا گنجد حقیقت در طریقت طریقت گوی با من نی ز تحقیق که تا دریابم از عین تو توفیق کسی هرگز وجود خویش گشتست چگویم چونکه این سری درشتست همه این قوم کشتی مال د...
اصمعی میرفت در راهی سوار دید کناسی شده مشغول کار نفس را میگفت ای نفس نفیس کردمت آزاد از کار خسیس هم ترا دایم گرامی داشتم هم برای نیک نامی داشتم اصمعی گفتش تو باری این مگوی این سخن ...
بود در بغداد نیکو مقبلی سید پاکیزه خلقی پر دلی زاهد و عابد بد و پرهیزکار نیک روی و نیک خلق و با وقار بود نام او ابوالقاسم تمام سید و هم صالح و هم نیکنام کرد عزم کوفه او با کاروان ت...
جوابش داد آن دم پیر رهبر که گر تو میندانی خود بر این در چرا در لعنت ما باز ماندی از آن اینجایگه بی راز ماندی تونادانی منم دانای اسرار کنون میگویمت از سر خبردار حقیقت من که ابلیس لع...
شنیدستم من از پیر فتوت به مکتب خانه شهر مروت زبان حال و رای کسوت قال بیاموزد نبی از عقل فعال مثال خوش ترا خواهم نمودن که صد دولت ترا خواهد گشودن بفرما تا بیارند مرد استاد یکی آیینه...
این بگفت و بعد از آن خاموش شد وندران عین خودی بیهوش شد این بگفت آن واصل عرفان شده بر تمامت سالکان سلطان شده هرکه را بویی رسد از بیخودی جمله حق گردد نباشد او خودی خود مبین و تو فنا ...
سیم را چونکه خواهی کرد آغاز تو خود را از تمناها بپرداز ببر یکباره از ترس جهنم هم از امید خلوت خوب و خرم تو قوتت کن ز ذوق ذکر حاصل مشو یک دم ز ذکر و فکر غافل بغیر از کلمه توحید ذکری...