بخش ۳۵ - عشرت كردن گل و خسرو باهم
شبی خوشتر ز نوروز جوانی می صافی چو آب زندگانی گل و خسرو فتاده هر دو سرمست بکش آورده پای و زلف در دست سیه پوشیده زلف شبروگل شده شب همچو روز از پرتو گل رخ چون روز آن در شب افروز شب ت...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شبی خوشتر ز نوروز جوانی می صافی چو آب زندگانی گل و خسرو فتاده هر دو سرمست بکش آورده پای و زلف در دست سیه پوشیده زلف شبروگل شده شب همچو روز از پرتو گل رخ چون روز آن در شب افروز شب ت...
بسال پانصد و هفتاد و دو چار شهور سال راند در آخر کار ز ذی الحجه گذشته بد ده و پنج که مدفون کردم اندر دفتر این گنج ز هفته بود روز جمعه آخر که شد منظوم این عقد جواهر تو ای خواننده ای...
به بلبل گفت هدهدکای پریشان چرا کردی تو بیدادی بدیشان مکن بی علمی ای دین داده بر باد که بی علمی کند بر جمله بیداد درون خسته دل مخراش و مخروش چو دیگ پخته شو تا کی زنی شوش چو عشق دلبر...
کنون عطار گفتی جوهر ذات حقیقت بود کل با جمله ذرات نمودی واصل هر دوجهانی یقین شد این زمان چون جانجانی تو منصوری کنون یک بین شو از ذات نظر میکن تو اندر کل ذرات تو منصوری اگر آگاه عشق...
چارچیز است از خطاها ای پسر گوش دارش با تو گویم سر بسر اول از زن داشتن چشم وفا ساده دل را بس خطا باشد خطا ایمنی از بد خطای دیگرست صحبت صبیان ازینها بدترست
جهد کن ای دوست تا واصل شوی یک ره و یک قبله و یک دل شوی والذین جاهدوا فرمود حق جهد کن در راه تا گیری سبق هر که را این راه حق حاصل شود بی شکی او با خدا واصل شود هر که را این راه ناید...
بدو گفت ای دل و جان دستگیرم که تو هستی جوان من زار و پیرم تو خواهی رفت میدانم یقین من ببین در اولین و آخرین من زمن فارغ مشو یک لحظه ای پیر بهرکاری مرا میبین بتدبیر مرا کن یاد در هر...
آن معتکف حضرت دایم آن حجت ولایت ولایخافون لومة لایم آن آفتاب نهانی آن در ظلمت آب زندگانی آن شاه باز کونین قطب وقت یوسف بن الحسین رحمةالله علیه از جمله مشایخ بود و از مقدمان اولیاء ...
محمددان وصال حق در اینجا محمد اوست خلق مطلق اینجا چو شبلی این بیان بشنید از او تعجب کرد از وی گفت نیکو حقیقت این چنین است اندر اینجا که را همچو تو بگشاید در اینجا در تو در حقیقت با...
نشسته شاه رومی همچو جمشید بسر برافسری روشن چو خورشید بزرگان و وزیران معظم همه بر پای مانده دست برهم ز یک سو نو خطان استاده بر راه ز یکسو امردان باروی چون ماه ببردر امردان دیبای زرب...
پس نبی فرمود منبر ساختند از جهاز اشترش افراختند رفت بر منبر رسول از پر دلی بود همراهش در آن منبر علی گفت با اصحاب پیغمبر تمام این کلام خوش اداو با نظام با شما ای مردمان با وفا نیست...
جوابش داد آنگه شاه عشاق که پنهان نیست اینجا راه عشاق همه پیداست راهم تا سوی ذات دمادم میرسانم جمله ذرات از اول سر عشقت باز گویم پس آنگه از فنایت راز گویم تو سر عشق میخواهی که دانی ...
چارچیز است از عطاهای کریم با تو گویم یاد گیرش ای سلیم فرض حق اول بجای آوردن است والدین از خویش راضی کردن است حکم دیگر چیست با شیطان جهاد چارمش نیکی به خلق نامراد
بشرح جان اگر ادراک داری قدم بر فرق هفت افلاک داری وگرنه با تو گفتم شرح اسرار بود چون پیش اخشم بوی گلزار چه سود آید ازین آیینه داری که پیش چشم کور آیینه داری تو شهبازی و مرغان خشم و...
یکی پرسید از آن صاحب اسرار که چون بینم مر این انجام ای یار کجا آغاز باشد دیگر انجام بگویم تا بیابم آن سرانجام کجا است اولم تا بازدانم ز بعد انجام آنگه راز دانم بدو گفتا اگر هستی خب...
ز اول جمله اشیاهست پیدا که هر یک درچه خواهد بود پیدا ز اول جان و صورت باشد و بس نداند هیچکس جز حق مراین بس ز اول صورت اندر تخت این خاک که نگذارد ورا دوران افلاک ز اول جمله چون رفتی...
پادشاها ره نما این بنده را این فقیر بی کس افکنده را ای خدای انبیا و اولیاء رحمت تو مصطفی و مرتضی ای خدای انبیاء و مرسلین ای خدا مؤمنین و مسلمین ای خدای عاقلان و کاملان ای خدای عاشق...
آن قدوه رجال آن نقطه کمال آن عابد صادق آن زاهد عاشق آن سلطان اوتاد قطب عالم ابوحفص حداد رحمةالله علیه پادشاه مشایخ بود علی الاطلاق خلیفه حق بود به استحقاق و او از محتشمان این طایفه...
جمله گفتند از طریق مهتری تو به ما از نفس ما اولی تری گفت هر کس را منم مولای او پس علی مولای اوباشد نکو حیدر از فرمان رب کاینات شد ولی بر مؤمنین و مؤمنات هر که او در دین من باشد درس...
درآمداکدشی دوشیزه ناگاه پریشان کرده مشک تازه بر ماه نگاری دستیارش شوخ دیده خط سرسبزش از گل بر دمیده خطی آورده بر لعل شکرخای گل گرد رخش را خار در پای بت گلرنگ راه خارکش زد بنوک خارر...
الا ای جان کنون دیدار دیدی که در کون و مکان عطار دیدی الا ای جان تو واصل آمدی باز کنون در خود نگر انجام و آغاز الا ای جان سخن با تست از دل تویی در دل تویی مقصود حاصل الا ای جان کنو...
می فزاید عمر مرد از چارچیز این نصیحت بشنو ای جان عزیز اول آوردن به گوش آواز خوش وانگهی دیدن جمال ماه وش سیوم آمد ایمنی بر مال و جان می فزاید عمر مردم را از آن آنکه کارش بر مراد دل ...
خداوندا تویی دانای عالم ز عالم برتری و از جان عالم نه گیتی بود نی ابلیس و آدم نه عالم بود و نی ذرات عالم تو آن پروردگار کردگاری که بی حبر و قلم صورت نگاری به دست خود گل آدم سرشتی ب...
نمودستی وصال خویش امروز ابر چشمت وصال خویش امروز بخواهی ریخت خون جمله ذرات کمال تست کلی سوی آن ذات چنان در شور و افغانی در اینجا که صنع خود تو میدانی در اینجا اگر دانی در اینجا راز...