بخش ۲۳ - مطلب در اسرار توحید و رموز عشق
ای برادر غیر حق خود نیست کس اهل معنی را همین یک حرف بس گر تو غیر حق به بینی درجهان بر تو روشن گردد اسرار نهان گر تو اندر راه یک بینی شوی از وجود خویشتن فانی شوی آن رزمان ز اسرار حق...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ای برادر غیر حق خود نیست کس اهل معنی را همین یک حرف بس گر تو غیر حق به بینی درجهان بر تو روشن گردد اسرار نهان گر تو اندر راه یک بینی شوی از وجود خویشتن فانی شوی آن رزمان ز اسرار حق...
بتو این سر مشکل باز گویم ز عشق و منزل او راز گویم مقام عشق باشد در همه جا و از او خالی نباشد هیچ مأوا مقام او زمین و آسمانست مقام او فراز لامکانست مقام او بود اندر دل و جان بنور عش...
تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست چو مرغان اندرین راهت گذر نیست تو تا کی در درون خانه گردی به میدان آی اگر مرد نبردی به دریای عدم رفتی چو ماهی بصحرای وجود آ گر تو شاهی حریف مجلس عشاق می...
آن امام دین چنین گفته ست راست کان چنان قربی که نزدیک خداست اهل لطف و طبع را کس در جهان آن نیابد آشکارا و نهان از زفانها هر سخن بیرون رود از زفان شاعران موزون رود آنکه بود او سرور پ...
بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه مستی آمد اشک ریزان بیقرار تا در آن خانقاه آشفته وار پرده از ناسازگاری باز کرد گریه و بد مستیی آغاز کرد شیخ کو را دید آمد در برش ایس...
پادشاهی پاکباز و سر فراز در حقیقت بد ورا سوز و گداز نام او محمود بود ای با بصر از ره دین خدا بد با خبر دایما در جنگ کفار لعین بود آن کیخسرو روی زمین بود یک بت خانه اندر سومنات یک ب...
از آن حضرت زمستان را نظر کن دل و جانت دگر زین سر خبر کن نه باران آید از آن حضرت پاک زمستان اندر اینجا بر سر خاک حقیقت آب آن دریای بود است که در اینجا حقیقت رخ نمود است از آن حضرت ب...
مگر میرفت آن روباه شادان دوان هر سوی در کوه و بیابان رسید از ناگهان نزدیک راهی بکنده بر سر آن راه چاهی چهی بس دور و دلوی بسته بر او سخن بشنو زمن ای مرد نیکو درون چاه روباهش نظر کرد...
حقیقت این چنین دان در شریعت شریعت متصل دان در طریقت چو ایشان هر دو ذاتند از حقیقت دویی منگر در اینجا در طبیعت حقیقت با شریعت آشنایست حقیقت ذات پاک مصطفایست شریعت قول و فعل و صورت ا...
خداوند جهان دانای اکبر برافزاینده این شمع خاور بقدرت چون پدید آورد عالم ز بهر مسکن اولاد آدم بعلم و حکمت خود کرد داور بقای این جهان چندان مقدر که ماند انبیا و اولیایش نیاید بعد از ...
باش دایم ای پسر با یاد حق گر خبر داری ز عدل و داد حق زنده دار از ذکر صبح و شام را در تغافل مگذران ایام را یاد حق آمد غذا این روح را مرهم آمد این دل مجروح را یاد حق گر مونس جانت بود...
آن قطب دین و دولت آن شمع جمع سنت آن زمین کرده به تن مطهر آن فلک کرده به جان منور آن متمکن بساط قدسی محمد بن اسلم الطوسی رحمةالله علیه یگانه جهان بود و مقتدای مطلق بود و او را لسان ...
چارمین پرده عجایب پرده بود پرده های دیگران گم کرده بود پرده ای در پرده ای در پرده ای بی صفت دید او عجایب پرده ای در میان پرده خضرا صفت برتر از ادراک و وهم و معرفت بود نوری ساطع و آ...
چو دایه آن دو دلبر را چنان دید دو جان هر دو بیرون ازجهان دید بگل گفت ای چمن پرنور از تو دماغ بلبلان مخمور از تو قمر را روی تو تشویر داده شکر را پسته تو شیر داده ز بی عقلی ز سر تا پ...
شد یقین کاندر زمان مصطفی چند جنگ صعب شد اصحاب را پیش از جنگ احد این جنگ بود که زمین از خون دشمن رنگ بود جنگ خندق بود جنگ مشکلی در میانشان بود مرد پردلی عمرو عبدودو سر دار همه پهلوا...
ز مظهر گوییم آگاه گردان مرا واقف ز پیر راه گردان ترا واقف کنم از سر آن راه که تا گردی ز سر راه آگاه رسول الله پیر راه باشد ز سر هر دو کون آگاه باشد محمد اندرین ره پیر راهست ولی حید...
گفت شهزادی مگر پیش پدر خواند یک روزی غلامی را بدر گفت برخیز ای غلام چست کار نیم جو زر تره خر پیش من آر شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس تو خسیسی هیچ ناید از تو خس شاه را کز نیم جو اندیشه...
بود از آن اعرابیی بی توشه یافته در شوره جایی گوشه گوشه او جای مشتی عور بود آب او گه تلخ و گاهی شور بود در مذلت روزگاری میگذاشت روز و شب در اضطراری میگذاشت خشک سالی گشت و قحطی آشکار...
دلا خورشید جان میبین دمادم که نور اوست با نور تو همدم دلا خورشید جان را گوش میدار مشو بی عشق دل با هوش میدار دلا خورشید جان خواهی حقیقت ز نور او خبرداری حقیقت دلا خورشید جان داری د...
شنیدستم من از پیر خردمند جوانی در مغاک کوه الوند گرفته گوشه ای بی توشه و نوش چو مرد حیدری گشته نمد پوش چو سیمرغ از پس کوه قناعت قرین در وحدت و دور از جماعت ز ناپاکی خود دل پاک شسته...
چنین گفت آن سخن سنج سخندان کزو بهتر ندیدم من سخنران که چون شب روز شد وین مرغ پرزن ز شب برچید پروین را چو ارزن فلک چون طیلسان سبز بر سفت زمین در پرنیان سبز بنهفت شه خوزان نشسته بود ...
کند تقریر اهل این معانی بجز این قوت و این زندگانی دگرگون قوت و دیگر حیاتی که دارد هر وجودی زان ثباتی حیات قوتی از روی معنی مدد باشد ورا از روی معنی گر آن قوت دمی پژمرده گردد حیات آ...
بر همه کس نیک باشد چارچیز با تو گویم یادگیرش ای عزیز اول آن باشد که باشی دادگر هم ز عقل خویش باشی باخبر با شکیبایی تقرب کردنست حرمت مردم بجای آوردنست
دلا زین چاه آخر چند اشتاب کنی چون عاقبت گشتی تو غرقاب دلا تا چند از این چه درشتابی چو زین چاهت خلاصی مینیابی درون چاهی و هیچت خبر نه نخواهی مرد اگر خواهی دگرنه درون چاهی و اندر بلا...