بخش ۳۱ - رجوع به مطلب
هیبت حق جمله را یکسان کند جسم ها را جملگی چون جان کند هیبت حق جمله را زیبا کند این عددها را همه یکتا کند هیبت حق جمله را فاضل کند بیشکی آندم ترا واصل کند

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
هیبت حق جمله را یکسان کند جسم ها را جملگی چون جان کند هیبت حق جمله را زیبا کند این عددها را همه یکتا کند هیبت حق جمله را فاضل کند بیشکی آندم ترا واصل کند
سایلی در مجمعی بر پای خاست گفت در بصره حسن مهتر چراست گفت از آن کامروز در صدق و مجاز هست خلقی را بعلم او نیاز واو بیک جو نیست حاجتمند کس او بدنیا کی بود در بند کس او ز جمله فارغست ...
جیفه دنیا چو مردار آمده طالب آن کلب کردار آمده بر تو ای نادان شده مردی حرام چندگردی گرد مرداری مدام بهر آن دنیا صحیفه باشدت که همی خواهی که جیفه باشدت تخم نیکی کار و نیکی کن درو تا...
بیا ای مرغ رنگین جامه بی بو سر ترکانه داری پای هندو تنی پوشیده داری جان عریان لب پرخنده داری چشم گریان ز روی آینه نزدوده ای زنگ لباس آینه کردی به صد رنگ اگر زر می کند آهن زر اندود ...
یکی از بایزید این باز پرسید که اینجاگه حقیقت حق توان دید بچشم صورت او را میتوان یافت بگو تامن خبر یابم از آن یافت جوابش داد سلطان حقیقت که او را کی توان دید از طبیعت به بیرون هیچکس...
منم دریای لاهوتی اسرار که در دریا شوم من ناپدیدار منم دریای علم وحکمت حق که خواهم گفت اینجا راز مطلق منم دریای دید جمله مردان که از بهر من است این چرخ گردان منم دریای بیچون و چگونه...
گوش شو از پای تا سر بی حجاب تا نهم با تو اساس این کتاب بوی او گر هیچ بتوانی شنود گوی از کونین بتوانی ربود گر کسی را هست در ظاهر گمان کین سخن کژ میرود همچون کمان آن ز ظاهر گوژ میبین...
دارم از بستان حق گلدسته ای واین حدیث خوش ز خودوارسته ای سالکی نیکو خصالی مقبلی در طریق اهل حق صاحبدلی گفت روزی مصطفی بامرتضی در عبادت بود از بهر خدا پیش حق احرام بسته محو بود گاه ا...
چه گلرخ دایه را جان داده میدید میان خاک و خون افتاده میدید نبودش تاب آن بیداد و خواری برآورد از جهان فریاد و زاری کتان سنبلی بر تن بدرید چو گل بر خویش پیراهن بدرید ز خون نرگسش گل گ...
سایلی بنشست پیش بایزید گفت از لطف خدای برمزید در ره حق دایما مردانه ای در میان عارفان فرزانه ای راه حق راتو به جان کوشیده ای دایما از شوق حق جوشیده ای تو شراب سر حق نوشیده ای سر اس...
ز سر بیرون کن انکار ای برادر چو هستی طالب کار ای برادر ترا گفتم مشو منکر بر ایشان که تاکارت نگردد زان پریشان ز اصحاب بزرگ این جماعت بود قومی که دارد استطاعت که با ایشان نظر باشد بش...
چارچیز است آن که بعد از رفتنش از محالات است باز آوردنش چون حدیثی رفت ناگه بر زبان یا که تیری جست بیرون از کمان باز چون آری حدیث گفته را کس نگرداند قضای رفته را باز کی گردد چو تیر ا...
حقیقت ایدل اکنون چند گویی همی گویی تو تا پیوند جویی ترا پیوند با جانست و جانان تویی پیدا ولی در عشق پنهان تو پیدایی و ناپیدای جانی که میدانم تو راز خویش دانی نمیداند کسی احوالت ای ...
آن جوانمرد راه آن پاکباز درگاه آن متصرف طریقت آن متوکل بحقیقت آن صاحب فتوت شیخی احمد خضرویه بلخی رحمةالله علیه از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت ب...
برو طاوس شهوت را ببر سر که بوی آرزویت می برد سر ز رنگین خانه شهوت بپرهیز ز بند آرزوی خویش برخیز چو رنگ شهوتت بی رنگ گردد همه عالم به چشمت تنگ گردد درون خانه جانت سیاه است چه سود ار...
خدا کن بود او در بود خود باز حقیقت آنگهی شو صاحب راز خدایی کن در اینجا خود فنا کن پس آنگاهی سر و پایت خدا کن خدابین بود خود را بود او بین مبین بد جملگی او رانکو بین حقیقت همچو منصو...
در این دریا همه ترسست و بیمست عذاب صورت و عین الجحیم است در این دریا همه خوف و رجایست عذابست و نمودار بلایست در این دریا همه سرگشتگی دان دل خود زین بلا و رنج و برهان در این دریا تو...
کرد حیدر را حذیفه این سؤال گفت ای شیر حق و فحل رجال هیچ وحیی هست حق را در جهان در درون بیرون قرآن این زمان گفت وحیی نیست جز قرآن ولیک دوستان را داد فهمی نیک نیک تا بدان فهمی که همچ...
بود درویشی مسافر ای غلام سال و مه اندر سفر بودی مدام بارها در راه مکه رفته بود بس ریاضتهای مشکل کرده بود عرصه عالم همه گردیده بود خاک مردان را زیارت کرده بود عمر خود را در سفر بگذا...
در این دنیا همه عین غرور است در اینجا قبض و بسط و ظلم و نورست در این دنیا همه زهر است و خواری در آنجا جان جان گر پایداری در این دنیا چه خواهی کرد آخر وز اینجاگه چه خواهی برد آخر در...
گروهی علم ظاهر را بخوانند فروع و اصل او یکسر بدانند بکار آرند علم ظاهر خویش شوند بینای اصل ظاهر خویش کم افتد سهو اندر راه این جمع که نور علم ایشان هست چون شمع شوند غواص در بحر شریع...
چنین فرمود سلطان حقیقت سپهر جان و دل قطب شریعت نمود ذات و سر لامکانی بگویم کیست تا کلی بدانی نهاده بر سر معنی خود تاج نهان و آشکارا نیز حلاج که من در خواب دیدم حق تعالی مرا بنمود ا...
حاصل آید چار چیز از چار چیز یاد دار از این نکته از من ای عزیز خامشی را هر که سازد پیشه ای در جهان نبود ز کس اندیشه ای از سخاوت مرد یابد سروری شکر نعمت را دهد افزون تری گر سلامت بای...
الا ای شاخ طوبی شکل چونی چو شاخی می مکن این سرنگونی بشرق وغرب بگذشته چو برقی ولیکن تو برون غرب و شرقی تو در مشکوة حسنی چون چراغی چراغ شاخسار هشت باغی چو از نور دو کونی چشم روشن ترا...