بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
یوسف صدیق در زندان شاه دید روح القدس را آنجایگاه گفت ای سر تاقدم جان نفیس در چه کاری تو دراینجای خسیس در میان عاصیان چون آمدی کز کنار سدره بیرون آمدی گفت پیشت آمدم ای رهنمای تا بگو...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یوسف صدیق در زندان شاه دید روح القدس را آنجایگاه گفت ای سر تاقدم جان نفیس در چه کاری تو دراینجای خسیس در میان عاصیان چون آمدی کز کنار سدره بیرون آمدی گفت پیشت آمدم ای رهنمای تا بگو...
یکی مفلوج بودست و یکی کور از آن هر دو یکی مفلس دگر عور نمی یارست شد مفلوج بی پای نه ره می برد کور مانده بر جای مگر مفلوج شد بر گردن کور که این یک چشم داشت و آن دگر زور بدزدی برگرفت...
عزیزی بد که تا شد شصت ساله هوای گوشت بودش یک نواله اگرچه دست می دادش ولیکن نبود از نفس نامعلوم ایمن مگر روزی شنود از دور بویی روان شد نفس را از دیده جویی که چون شد شصت سال از بهر ا...
چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که یک تن بین جهان و دیده بردوز زمین پر بایزیدست و آسمان هم ولی او گم شده اندر میان هم چه می گویم کجا افتادم اینجا که جان در موج آتش دادم اینجا قدم تا ک...
چنین گفته ست آن پیر پر اسرار که نه گم می شوی تو نه پدیدار اگر چون عرش اعلا گردی از عز به هیچت بر نمی گیرند هرگز وگر چون ذره ای گردی به خردی چنین گفت او که هم گم می نگردی چه می خواه...
بگوش خود شنودستم ز هر کس که موری را بسالی دانه بس ز حرص خود کند در خاک روزن گهی گندم کشد گه جوگه ارزن اگر بادی برآید از زمانه نه او ماند نه آن روزن نه دانه چو او را دانه سالی تمام ...
بپرسیدم در آن دم از پدر من که چونی گفت چونم ای پسر من ز حیرت پای از سر می ندانم دلم گم گشت دیگر می ندانم نگردد این کمان کار دیده به بازی چو من پیری کشیده چنین دریا که عالم می کند ن...
چون جدا شد آدم خاکی ز جفت یک زمان از درد تنهایی نخفت روز و شب در ناله و در گریه بود او چو سرگردان میان پرده بود در سراندیب اوفتاده بیقرار روز و شب گریان شده از عشق یار زآب چشم او ب...
به نزد خانه دستور کشور وثاقی مختصر بگرفت بی در همی مالید سالی بیشتر عور تن خود را بدان دیوار دستور ز نزدیکان یکی می دید از دور به عالم فاش گشت این راز مستور وزیر شهر شروان مرد را گ...
یک شبی در بحر شاه اولیا غوطه خوردم جوهری کرد او عطا جوهر ذاتش نهادم نام او من عجایب سرها دارم در او هر که خواند جوهرم سلطان شود روح مطلق گردد و انسان شود هر که خواند جوهرم چون جان ...
اصل ایمان هست شش چیز ای وحید با تو گویم گر بدل خواهی شنید سه از آن شش با یقین خوف و رجاست پس توکل با محبت با حیاست هرکرا نور یقین حاصل بود صاحب ایمان و روشن دل بود هر که خوفی نبود ...
بدو گفتم که ای جان چیست نامت که حق داده است اینجا گاه نامت چه نامی بازگو تا بشنوم باز چه میگویی بگویم ای سرافراز جوابم داد من منصور حلاج مرانام است در آفاق هیلاج بدو گفتم که ای معن...
نباید بود ازو غافل زمانی اگر غافل شوی یابی زیانی بصورت گرچه او بیگانه تست بمعنی در میان خانه تست چو خصم اندر میان خانه باشد ازو غافل مگر دیوانه باشد هزاران مکر و تلبیس آورد پیش که ...
چنان مستغرقی کاینجان و جانان بود این آن زمان از خویش پنهان شوی و بود خود یکسان نهی تو کز این عین مرض یابی بهی تو گمان برداشتی و رنج باقی شکستی مر طلسم و گنج باقی شکستی این طلسم و ش...
امامی کافتاب خافقینست امام از ماه تا ماهی حسینست چو خورشیدی جهان را خسرو آمد که نه معصوم پاکش پس رو آمد چو آن خورشید اصل خاندانست بمهرش نه فلک از پی روانست چراغ آسمان مکرمت بود جها...
تو قدر خود نمیدانی که عرشی ز کرسی آمده در عین فرشی تو قدر خود نمیدانی که لوحی ز عین ذات اندر عین روحی تو قدر خود نمیدانی قلم وار که بنویسی در این لوح خود اسرار تو قدر خود نمیدانی ب...
آن سوخته جمال آن گم شده وصال آن بحر وفا آن کان صفا آن خواجه ایام آن عتبة الغلام رحمة الله علیه مقبول اهل دل بود و روشی عجیب داشت ستوده به همه زبانها و شاگرد حسن بصری بود وقتی به کن...
جهد کن کثرت نه بینی ای پسر تا نگردی همچو احول کژ نظر جهد کن کثرت نبینی ای سوار تا نباشی همچو احول شرمسار جهد کن کثرت نه بینی ای فقیر تا نمانی همچو احول در سعیر جهد کن کثرت نه بینی ...
در شب معراج پیش ذوالجلال مصطفا کرد از خداوند این سیوال گفت چونی یا علیم و ای عزیز گفت با بوبکر من چونی تو نیز
گفت بلبل من دگر نایم بباغ زانکه دارم دل ز جور او بداغ بیوفایی پیشه دارد آن صنم لاجرم از دور بانگی می زنم گر بدانی سازگاری می کند مهر پیوندی و یاری می کند عاشق خود را نمی راند ز پیش...
بد به نیشابور مرد منعمی بود او را خانه پردرهمی تاجران بسیار در ملک جهان بهر نفع مال میکردی روان مزرعه در ملک ما بسیار داشت تخم بی صبری در او بسیار کاشت خانه ها و جایها بسیار ساخت خ...
الا ای جوهر قدسی یکتای زمانی زین صدف هین روی بنمای صدف بشکن همه جوهر برون ریز عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز تو داری در صدف جوهر یقین باز بده تا باز بینم عزت و ناز منم شاه و مرا این...
آن فلک عبادت آن خورشید سعادت آن چشمه رضا آن نقطه وفا آن شیخ ربانی شیخ ابوبکر صیدلانی رحمةالله علیه از جمله مشایخ و اعلای ایشان بود و صاحب جمال بر صفتی که در عهد خویش همتا نداشت در ...
بود دربغداد شیخی نیک رای خلعت عرفان گرفته از خدای بود زاهد درورع پیچیده بود نقطه دیدار معنی دیده بود در علوم فقه و اندر علم حال بود سرور بر همه اهل کمال گرچه دایم داشت درخلوت نشست ...